پرواز کن ، بیارام ، دریا نیز ...، دریای من نیز . دریای سفیدم ، دریای تلخم ، همان که توش برف می بارد . همان که کیلومترها ، قطره قطره توش می ریزند . دو ساعتی هست که نشسته ام ، با خودم حرف میزنم ، هیچ چیز اشکم را نگه نمیدارد . گندش در آمده ، در می آید . هرگز نتوانستم صف مردگان را به ایستادن مجاب کنم . رفتگان ایستادن نمی دانند . هرگز از یادم نمیرود ، ویسوا چنان سرد و سنگین ، که به پیش میرفت بی آنکه حتی بداند ماه ها به تماشایش ایستاده ام . هرگز از یادم نمیرود ، همیشه پاهایم در سنگ فرو می رود و سخت و بی جان می شود ، از خواب پرت میشوم ، مثل اینکه توده ای خاک مرا بیرون پرت کرده است . پاهام سر جایش است . هیچ چیز سر جایش نیست .
در فکر فنجان قهوه ای هستم که صدایش از آشپزخانه ی مسافرخانه ای در کراکف می آید . سرد شده ، باید فکری برای هوا کرد ، باید فکری برای سوگند ها و پیمان ها کرد . با آب شدن برف ها بر زمین ، پیمان های من یکی یکی می شکنند . همیشه به جان برف ها قسم خورده ام . فردا میخواهیم برویم به آشویتس . آشویتس را به یک مرکز توریستی تبدیل کرده اند . خواب دیده ام که در خواب مُرده ام ، ایستاده ، همان قدر واقعی که در بیداری میبینم که زنده ام ، راه می روم . فنجان قهوه ام سرد شده ، تمام تیرهای چراغ برق را با یک شمشیر چوبی می کوبم ، می اندازم . میوه های کاج بر زمین برهنه می افتند ، بر پاهام ، نرم ، سنگین ، نقش شان بر سنگ ها فرو میرود ، همان طور که پاهای من . من قدر بز نمیفهمم .
میخواهم یکی بیاید الان بالای سرم ، هر کی میخواهد باشد ، فقط نامه ای دستش باشد ، آورده باشد امضای فسخ شده ای را نشانم دهد ، بگوید میدانی این چیست ؟ دوست دارم یکی بیاید و فقط بگوید : نترس ، تمام شده میریام ، همه ی تو دروغی بیش نبود که تنها خودت بودی که باور می کردیش . آرام بگیر ، تو در زباله دان مُرده ای .
امروز پنجم ژانویه ، ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه ی صبح بود . در لابی مسافرخانه نشسته بودیم . گفتم : میخواهم برگردم گدانسک . بروم اتاقم ، گرسنه که شدم نیمه شب بزنم بیرون ، بروم سیگار بگیرم . گفتم نمیخواهم برگردم گدانسک . میخواهم بروم همین دور و بر تا ابد کسچرخ بزنم . برف بخوریم و از هر ده کلمه که میگوییم نه تایش کثیف باشد . نگفتم نمیخواهم بمانم و نگاه کنم که چطور از فاش شدن دروغی که از فرط سادگی این چنین بی دفاع است بر می آشوبم . گفتم خانه خیلی دور است .
باد می آید ، میگوید بیا بادبادک هوا کن در من . ریکو میگفت : تو را هم به یکی از بادبادک ها می چسبانیم .
درست ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه ی صبح بود . میگویم یک رویای خوب ، رویای مرده است . در کسری از ثانیه میخواهم کسی بیاید ، بپرسد آیا آرزویی دارم ؟ گریه میکنم و ریکو میگوید : همه چیز درست میشود . آرزویی ندارم . در کسری از ثانیه میخواهم به یارو که آمده از آرزویم بپرسد بگویم چیزی ندارم و ردش کنم . نرگس گفته بود : هر وقت نگاه کنی و ببینی ساعت و دقیقه یکی هستند یعنی یک آرزو کن . نگاه میکنم به ساعت و دقیقه که دیگر یکی نیستند . یارو هم اصلا نیامده چیزی بپرسد ولی اگر می آمد ردش نمیکردم . میخواهم رو کنم بهش و بگویم : هوی ، الان در ساعت 8:44 آرزویی دارم به رنگ ِ آب زیپو ، که برآوردنش کار خدا هم نیست . میخواهم بگویم خدا گه خورده از این عرضه ها داشته باشد . بگویم تنها میخواهم به برف بدل شوم . به پیمان های فرو ریخته . تو و خدایت و هر آشغالی میفهمید برف ِ چی منظورم است ؟ ها ؟ برف ، برف معمولی .
ساعت تکه تکه گذشت . میخواهم کسی باشد که تنها بگوید : اشکالی ندارد میریام ، میگذرد . اما نمیگذرد . هیچ چیز نمیگذرد مگر آرزوهات . بهترین رویایی که توانسته ام داشته باشم همواره ، تنها به مرگ رویایی تسلیم شدن است . و گذشتن از سرزمین های پهناوری که نام همه شان زندگی بود . با سرعت تند باد ، با پلکی که بسته میشود و وقتی باز میشود دیگر در برابرش هیچ نیست ، که وقتی باز میشود تنها خیس خیس است . نمیهمم چرا آخر ؟ مگر بادبادکم ؟ مگر حلزون له شده در صدفم ؟
*
پی نوشت امشب :
حاضر به یراق در لابی در انتظار ساعت قطار . عصر هوا بوی نفس های مردگان را میداد . گفتیم نکند یکی مرده ؟ اولش فکر کردم من که کسی را برای مردن ندارم . چرا ، دوستهام ، گایز ، خواهرم ، اما کسی نمرده بود . کراکوف شهری ست که با شدتی افزون بر 200 دسی بل درد میکند . با قلب غیر مسلح دردش شنود نمیشود . فکر که میکنم میبینم بیخود توهم برم داشته که حق زندگی دارم . کی این حرفا را یادم داده ؟ کی گفته برو دُم در آر و بگو مگر من حق ندارم ؟؟؟ قطار هر بار که می آید وسوسه ای خطیر را مثل گرد روی ریل به جا میگذارد . از مغازله با این وسوسه خوشم آمده ، لبخند میزنم ، عقب میروم ، گوشه های بلیط را جویده ام . باد میزند ، باد بهش چشم روشنی چه میدهد ؟ کراکوف شهر زیبایی نیست ، انگلیسی حرف زدن توریست ها زشتش کرده است . یک روز آدم بلند میشود و میبیند به هیچ کس و هیچ جا تعلق ندارد . میرود دوش میگیرد ، غذا میخورد و هر کاری دم دستش می بیند می کند ، لم میدهد ، دسته ی ورق های بازی و گردبادهای طلایی را جمع میکند ، خیره میشود ، آماده ی رفتن است ، اما سلول های قلبش یکی یکی در دهانش از قطار پیاده میشوند . میگردد و ساعت حرکت هر کوفتی را چک میکند . میبیند اما ، هیچکدام مال او نیست .
-