Thursday, November 19, 2009
اگر به ادعای پیامبری من بخندید رسما مومنانه زه زده اید
اول می اندیشی که خنده نه تنها یک کنش طبیعی انقباض عضلات گونه ها ست بی هیچ چیز دیگر ، بلکه هم کنش غیر طبیعی انقباض عضلات گونه هاست و نه هیچ چیز دیگری . میان این دو جمله نه تنها هیچ اندیشه ای هیکل گنده نکرده ، که حتی می پندارم هیچ تجربه ی زیسته به رنجبری هیکل نکاسته است . میگویم میان این و آن را تنها همان پر میکند . همان خنده که یک کنش بی تعین ، آزاد ، دیوانه ، بی هویت و پیروز است . به هیچ نمی پیوندد و از هیچ رها نمیشود . ربطی به زندگی ندارد و از هیچ تجربه ی غم و شادی معیار بر نمی دارد . یک ضدِ تجربه است . او را شاید تنها کسانی چون همقطار قدیمی شان ، مثل کف دست می شناسند که هرگز نخندیده اند .
گاهی فکر میکنم که هر چیز متناقض و نا معلومی همان خداست . لا اقل بخشی از او شاید . اگر بگویم خدای لاابالی ، بی همه چیز و کسخلی را عاشقانه دوست می دارم که خیرخواه است و که بر همه چیز واقف است ، اما هیچ عرضه ندارد برایم کاری از پیش ببرد ، آن وقت به مُبلغ هرزه ای مثل من ایمان می آورید که فقط کمی ، تنها پول اجاره خانه را و نه بیشتر ، از ایمان شما در بیاورم ؟

Saturday, November 14, 2009

شعر بود
یک دکل فشار قویِ برق
به هیچ جا وصل نبود
میتوانست پاریس، نیویورک و تمام پایتختهای جهان را
روشن کند

کسی اگر به او دست میزد
تباه میشد
دیگر با هیچ برقی شارژ نمیشد
خراب میشد
شعر میشد
یک دکل فشار قویِ تنها


ا.پاز -


photo by Erwin Olaf
Tuesday, November 10, 2009
امشبم گذشت و کسی ما رو نکشت ♥



امشب آن بیرون باید برف ببارد . درد میکند بازوهام مثل سگ . امشب باید پشت پنجره ی برفی چای بنوشم . افتاده ام اما روی تخت . برف که نیست . می اندیشم هیچکس به خانه ام نمی آید ، می اندیشم پس هرگز کسی خانه ام را ترک نخواهد کرد . به اسم شب ِ آسودگی در قاموس کودکان ِ از درس بیزار ، به آزادی بر مبنای دو - دو ئیش ، آرام ام ، تنم تکان نمی خورد اما . فردا سالروز استقلال لهستان است . هیچکس به خانه ام نخواهد آمد ؛



به خرت و پرت هایم نگاه کردم . دو چمدان پر ، آماس کرده . نُه کیسه ی نایلونی بزرگ . با مارک بایرن مونیخ ، مدیا مارکت ، ایرانسل ، کرست ِ چی چی لیدی، و هر ترکیب رنگ ممکن که در بساط داشتم ، آنجا کنار درب آپارتمان توانستم بفهمم که چه بلایی بر سر پول هایم آمده . آن پیرزن ، کنار در ایستاد و ایستاد . در جواب حرف هام لبخند میزد . نمیفهمید شان . من هم لبخند میزدم . پیرزن حرف نمیزد . تنها ایستاده بود با ژاکت خاکستری رنگش کنار در . باران می بارید .

کنار درب خوابگاه پیاده شدم و خرت و پرت هایم را یکی یکی زمین گذاشتم . یکی یکی بردمشان دم در ، بر میگشتم و نگاه میکردم تا کسی چیزی ندزدد ! خرت و پرت هایم را یکی یکی از پله ها بالا بردم . دسته ی نایلون ها سائیده شده ، به شکل طنابی مچاله شده بود . در راهروی طبقه ی سه و نیم ایستاده بودم و سوز در درز پنجره آرام سوت می کشید . یه خط قرمز پررنگ کف دستهام نگاه نمی کردم ، اندیشیدم که پوستم دارد می شکند . و بعد پله ها را دو تا یکی پائین دویده بودم و دو پسر جوان دو چمدان ام را از دستم گرفته بودند و من راهرو را نشان شان دادم . سه و نیم را نمیدانم از کجایم در آورده بودم . اما در پایان به وقت بالا بردن یخچال کوچک که تمام پول هایم را مثل "بیگ مازی" ساعت خوار بلعیده بود ، حس کردم مسیر آسمان را با دو بال آهنی می دوم . در میانه راه آسمان جوانک دیگری یخچال را ازم گرفت .

دم در ، پیرزن دستهایش را دراز کرد ، دیدم که میخواست چمدان را از دستم بگیرد . چمدان را به نشانه ی "نه نه ، مطمئن باشید ، سنگین نیست" روی ساعدم بلند کردم . چیزهایی گفتم و لبخند زدم . اشاره کردم به آسمان که سرد است . سرش را به تائید تکان داد و لبخند زد . اما بیرون ایستاد . لحظه ای خواستم ازش عکسی به یادگار بگیرم . نمیخواستم به جزئیات چهره اش دقیق شوم ، عکس بهتر بود ، در هارد کامپیوترم ، دهم نوامبر سالی پر باران . وقتی در سردخانه کوشیده بودم خطوط چهره ی مادربزرگ را به خاطر بسپارم هم برف خشک و کهنه ای بر زمین گورستان بود . آن عصرگاه در دانشگاه به یک کلاس خالی دویده بودم و روی تخته چند ساعتی نقاشی می کشیدم . فراموش کرده بودم که دوربین ام در چمدان است . پیرزن برایم دست تکان داد ، من هم ،و تا مغز استخوانم لبخند میزد ، که یکباره با هیجان برگشتم ، بلند گفتم :
"do widzenia !"
و اول بار صدایش را شنیدم که با شعف ِ یک راز قدیمی زنگار بسته به لبخندش پیچید و در سینه ی باد ، آن هوای کوچک خیابان خواب چرخید و دور شد .

تمام راه آوازی را زمزمه میکردم . دست های من از آهن نبود . از مرمر سفید اما ، مرمر ِ لحد ، حکاکی شده با سیاهرگ و دسته ی نایلون .

گفتم : از اینکه ور دلتان برگشتم خوشحال شدید ، نه ؟
و کسی گفت نمیدانی چقدر . کسی حرفی نزد و خندید ، کسی نشنید و نخندید ، اولی ادامه داد : د لعنتی راست میگم ! دومی باز خندید و دیگری مست در باغچه ایستاد و فندکش روشن نمیشد . چهارمی رسید و در ِ نوشابه را پرت کرد ، با خنده گفت که حالا چه مرگم شد که باز این همه را بر کولم سوار کرده م ؟

شبی دیگر و کسی به من زنگ نزد جز یک شماره ی ناشناس . پشت پلکم دچار دانه های ریز سرخ رنگی ست که در آینه به ستاره های رنگی گریزان بدل میشوند و میریزند .

-

سنگ خاکستری رنگی را نشانم دادند . یارو نشسته بود ، با اشتها جوجه را به دندان میکشید و مثل اسب آب می نوشید . داد زد : شکلات ! شکلات داری ؟
سنگ را میان انگشتهام می چرخاندم . گفت سنگ را در کراکف از توی کوره دزدیده اند . گفت اگر دقت کنم اول تماما سیاه بوده و حالا این خاکستر سفید که به خوردش رفته اندام صدها نفر آدم است . گفت اکنون در دستم صدها جنازه است . یارو ادامه داد که عقلش سر جاش است و خوب می داند که آمده ام سنگ را بدزدم . پاکت شکر را سر کشید ، در دوربین گشت ، عکسی از صدها حفره ی سفید نشانم داد :
روزی تنها دو بار و هر بار یک ساعت مهلت مستراح رفتن . خیلی ها در صف همین فرصت را هم از دست میدادند . صدها نفر به نوبت ، و هر کدام چند ثانیه ، در این حفره های کثیف کنار هم .
می اندیشم که دنیا جعبه ی آبرنگ مصرف شده ای ست . با در شکسته و لرد آب چرک مرده در گودی رنگهای تمام شده اش . و امشب هم گذشت ، و زمستان نیامد .




Friday, October 16, 2009



[ دختر با گیسوی مروارید ~ ]
Thursday, October 15, 2009
دستم دور گردنت از کار می افتد
قرن ها از روی چهره ی لیمویی ات گذشته مَرد









Sunday, October 11, 2009
هرگز نخواهم فهمید . من بویی از انسانیت نبرده ام . آدمی بیش از یک ساقه علف مرگ را می شناسد و علف ، بیش از آدمی که پیراهن ها را یکی یکی تا میکند و در چمدانش میگذارد ، بیش از آدمی که در مسافرخانه ها به کفشی ، و در ایستگاه راه آهن به ذغال سنگ بدل میشود ، خانه ای را دوست می دارد .

هنوز نمی دانم ، آیا ترس من این است که هرگز نمیرم ؟ میگویم : آنجا ترس در اکسیژن هوایی که نفس میکشیم ، در کیسه های نایلونی که از دست مغازه دار میگیریم ، در دکمه ی پیراهن پیر گاردین ماست ، که می افتد و دست هایی که میگردد ، دکمه ای با یک تکه نخ سابیده ، مچاله در سوراخ هاش ، از میان چرخ خیاطی سیاه دو شیر نشان بیرون میکشد ، و روی نقطه ی خالی پیراهن می دوزد ، جوری که می داند ، هیچکس نخواهد فهمید که نخ و دکمه نه در ایتالیا ، که در ایوان خانه ای در محله ی زینبیه ی زنجان آدم را دیده است .
میگویم : ترس در همان دستها خانه کرده است .

هرگز نخواهم فهمید ، من پیچیده ترین دغدغه ی تمدن ها را به ساده ترین و بدیهی ترین خواسته ی بشر فروخته ام . حالا میخواهم خنده ام بگیرد ، میخواهم به سلامتی خودم در سینک روشویی بشاشم ، با دهان پر بخندم و روی تخت آوار شوم . من در آشپرخانه فریاد میکشم و پاهام میلرزد . من میخواهم بخندم ، این را با دهان پر نعره میزنم . آیا ترس من این است که بمیرم ؟

شبی ، گمان کردم که بال های آلباتروس در دهانم ، خون چکان ، در حال فرو ریختن است . شبی که وحشتزده از خواب پریدم ، در تاریکی به دنبال ساعتم میگشتم . هنوز سال های گذشته و من شب ها را نمی شناسم . شب ها بیش از آنچه نشان می دهند بد ذات و حرامزاده اند . شبی که وحشتزده از خواب پریدم ، تو بالای سرم بودی ، من روی میز ، میان کوسن ها به خواب رفته بودم ، شنیدم که تو گفتی : نترس
شبی دیگر که اندکی سس فلفل در کابینت ات بود . من تکه ی مسخره ای از کیک پنیر را یک هفته در مشمع چال کرده بودم . هفته ای که تو به پشت خوابیده بودی و من صدای نفس هایت را شمردم . تو آرام تر از من نفس میکشیدی . آن شب خواستم در حمام ، با شامپو خودکشی کنم .
نترس ؛ و هنوز انعکاس صدای آن ردیف دندان ها را میشنوم که با مهربانی از دور می آید .

در خوابی دیدم پایین خانه مان ، درست آنجا که پنجره ی اتاق من بوده بازی میکردم . غروب بود ، ساکت و ابری ، با بوی ترمینال که همیشه از سمت ما می آمد . دیدم مردی با کت چرمی پفکی ، موهای کم پشت عرق کرده و صورت سرخ ، سینی گوشت خرد کنی زنکه را به دست گرفته ، از باریکه ی میان چمن ها راه می رود . در سینی تکه های گوشت بود ، گوشت سرخ و به خون نشسته که سرمای عصرگاه پوست رویش را مثل نایلون دودی رنگی کشیده بود . آن روز عصر من آنجا روی سینی آشپرخانه مان ، با سرما و درد و لذت و شرم ، مثل چشمی شکسته از میان چمن ها و ایستاده زیر پنجره ام ، راه می سپردم .

من صدایت را میشنوم ، وقتی که از ردیف خانه ها یک به یک رد میشوم ، وقتی که سال ها به انتظار صدای تو ایستاده ام ، باز صدایت را میشنوم که از توی کابینت 338 می آید . من از توی کابینت 338 قابلمه ام را بر میدارم و آب را دقیقه ها می جوشانم . صدای تو از صورتم بالا می آید و من بلند بلند ، فریاد کشان ، با خود مشاجره ی سختی دارم . چرا سرزنشم نمیکنی ؟ ... نه ، من هر آنکه را دوست می دارم نخواهم بخشید ! گناه آنها همان بس که من فرق میان دوست داشتن و تنها ماندن را نمی دانم . آنجا که صدای تو به حبابی در مخابرات بدل میشود ، من یک بسته نسکافه را در قابلمه ام می کُشم .

شبهایی که حس میکنی به تمام در ها و دیوار ها سریال کوبیده اند ، همان طور که تابلو یا آینه ای را ، سریال من هم از ساعت هفت عصر شروع میشود و تا شب که دخترک چینی به بار می رود ادامه دارد . دختر که می رود من به سمت گنجه ام می پرم ، با شتاب در قوطی کنسرو را باز میکنم و لعاب سرد لوبیا را سر میکشم . خوش ندارم برای کسی شرح بدهم که میشود غذا را بدون گرم کردن خورد ، از روی شعله های اجاق ، از میان ردیف شماره گذاری شده ی کابینت ها همیشه صدای پیچ خوردن صدها لابیرنت ، پاهای آدم را که روی قابلمه ای ایستاده ، به یاد چوب کبریت های سوخته اش در کمد پیازها می اندازد . او روزگاری همه جا را به هوای گنجی مخفی می شناخت ، حتی غبار روی قاب عکس ها را که شاید در لمس سه باره اش رمزی بود . تابلو ها و آینه هایی که روز و شب در اتاق ، ساکت به تو زل می زنند ، اما نیمه شب که یکباره بر زمین می افتند ، تو در خوابی و از همه ی صداها تنها خطی کم رنگ ، ملتهب ، رو به گسست را می شناسی که میان سینه ات لرزان ، عرق میکند ، و آیا کسی می شناسد آن جماعت میخ های کوچکی را که در گلو خود را محکم میکنند ؟ سریال من از مال همه طولانی تر است . دخترک نمی داند که من برنج را هم خام می خورم .
-
فندکم در جیب شلوارم روشن شده . من سر تا پا سوخته ام . وقتی سیاه و دود کنان در برابرت می ایستم ، دیگر چیزی نمانده تا برایت بگویم . بوی بالش من بوی خودم نیست . به نقاشی هایی می اندیشم که روی گردنت کشیده بودم روزی . حالا همان زیپوی آبی ات است که در جیبم سوء قصدی علیه ام کرده ، و تو مرا نخواهی بخشید . در تلویزیون به آتش نشان ها نگاه میکنم که مثل دانه های بلال که به جان منقلی افتاده باشند در ساختمانی که لحظه در لحظه اش را به انفجاری فرو میریزد می دوند و پدر پاسخ میدهد که چرا . حتی در خانه ی ما هم چنین چیز ممکن است .
این بار بالشم هم مرا نمی شناسد ، شبی که بیدار میشوم تا برایت بگویم . میخواهم بدانی که اگر هیچ برای دیدن نداشته باشم به کوه های قفقاز خواهم رفت و تمام چشمانم را مثل لوبیا به کام خواهم کشید . گویی انگشتانم سال هاست روی شماره ای میلیون رقمی می چرخد . از بیرون ، صدای کوبیده شدن در می آید .






by Zdzislaw Beksinski
Tuesday, October 6, 2009

" چطور دیدن نداره پسرم ؟ همه ی زندگی ما توی این باتلاقه ، هست و نیست ما ، دار و ندار ما ، ریخته این تو ، همه ی آبهایی که به تن ما مالیده رفته این تو ... اون وقت تو میگی برگردیم ؟ "


- گاوخونی



*


Wednesday, September 30, 2009
دانوب آبی
" در انتهای قرون خود را می نگرم که نزدیک بین و سرفه کنان
در میان توده ای از عکس های قدیمی می گردم :
هیچ چیز نیست ،
تو هیچ کس نبودی . "

سنگ آفتاب - ا.پاز

*


اینجا شبیه بارانداز نیست ، افتاده بر تل تیر آهن و دکل های نیم کاره . اینجا شباهتی هم ندارد به کافه های الکلی بوئنوس آیرس ، و نمیدانم چطور میشود که باز خودم را روی پله ها میبینم . کلماتی که هر بار در دهانم میشکنند ، این بار با تمام معنای شان ، خرد و متلاشی ، پیش رویم قد می کشند ، و من میدانم که چشم هام سرخ سرخ است .

هنوز ، وقتی به پایین نگاه میکنم ، میبینم که یکی یکی - و بعد چند تا چند تا - از بار می آیند بیرون و میروند به سوی سبزه ها . پله ها تا جایی بالا می رود که همه چیز ، آن قدر کوچک میشود که می ترسم . پله ها تا طبقه ی سوم می رود . آنجا که پایش پر از تف و ته سیگار است .

و او از تبار شاشو های میان علف ها نیست . و من اگر دست هام یخ بسته برای اوست . یا از تبار کسی که می آید و خیره به این کلمات نگاه میکند و هر دو می خندیم . هنوز کلماتم از جایی پرت میشوند که میدانم چقدر دور است . اما ، می افتند در جایی ، له شده می میرند ، که نمیدانم کجاست ، مگر راهروی طویل ابرهای کیهانی ، که زیرش پر از نقطه و تف و ته سیگار است . و او از تبار چیزی دور است ، بی نهایت دور .

در خواب ، آبهای تلخ شمالی زیر پنجره ام صدا میکنند . باز شبی گذشته ، و من در آشپزخانه نشسته بودم . وقتی با پا به کابینت ها می کوبی ، صدایی شبیه طبل تشییع جنازه ی سربازان در گوشَت ، گلویت می شکند . هنوز واژه ها در خطه ای تکه پاره شده می چرخند ؛ می توانی سرباز وظیفه ای باشی که با ولع ، انگشت هاش را در قوطی کنسرو می چرخاند . خوب میدانی ، که دیشب رویای دو کهنه سرباز ، که یکی از بالای تپه ای برای دیگری دست تکان می دهد دیوانه ات کرده بود ، و او ، که بوی آبهای سبز خزه پیچ می دهد ، کسی را سخت در آغوش می فشرد ، میدانستی که جایی برای رشک بردن نیست : جلوتر ، در موازات دو بازوی منقبضِ "ایوانیل" ، دیدی از بند کلاهخودی که بر شانه اش افتاده خون می چکد .

بر فراز رومانی چیزی بی دلیل بیدارم کرده بود . زن ، با گردن غاز مانندش پهلوی دستم ، مثل میله ی مرورگر ماشین زیراکس روی خطوط کتابش میرفت و می آمد . آن پایین ، کمی که ابرها کنار رفتند ، دیده بودم خطی عریض ، پیچیده ، طولانی زمین سرخ و سبز را دو پاره کرده است ، خط میرفت ، می پیچید ، و با ما می آمد . آنجا که در ابرها فرو میرفتیم هم ، و آنجا که غاز بر صفحه ی کتابش مُرده بود ، آن قدر آمد که دیگر هیچ فاصله ای بین او و حس بویایی ات ، چشایی ات نمانَد ، هر چند چشم هات را چیزی در بیداری تمام ، مسدود کرده بود ، درست مثل لحظه ی فرو رفتن ، غرق شدن ، ... و مانده بودم دانوب با چه دیوانه گی عجیب ، سخت و مُصر ، این گونه آبی رنگ است .

"ایوانیل" در خوابم تا سبزه ها با من قدم می زند . در بیداری پیرمرد و پیرزنی از کناره های باغچه شان گوجه فرنگی های شاش خورده می چینند . ایوانیل در انتهای تمام راهرو ها ، مثل سایه ای بی دوام می ایستد ، در تمام آشپرخانه ها ، حمام ها ، آبراهه ها و حتی ایستگاه های قطار .

در خوابم بوی چرک مرده ی خط آهن میشنوم . تلویزیون روشن است . خواهرم می گوید : خبر نداری ؟ چند وقتی هست که خامنه ای رو به خاطر تقدس اش تو تلویزیون نشون نمیدن ، مثل فیلم امام علی ، یادته ؟ فقط گوشه ی عباشو ، دست-ها شو !
بوی چرک مرده ای که از خط ریل پیش پایم می شنوم ، برمی گردم ، و زن پشت سرم ایستاده . ساک دستش است ، میخواهد با من بیاید . قطار که می رسد ، باد تندی موهام را از جا می کَند . هلش می دهم ، فریاد میزنم " برو گمشو "
زنک میخواهد با من بیاید ، سوار میشود ، می نشیند ، فریاد میکشم ، بهش حمله میکنم ، مشت هایم ، یکی یکی ، نرسیده یا رسیده به صورتش می شکند ، رد دست هام را همه جای صندلی های قطار می بینم . هرگز به صورت "هاویشام" خیره نمی شوم ، نمی خواهم . فریاد میزنم ، و می کوشم به روی خط آهن سرنگون اش کنم . هنوز کسی در هاله ای از باد گرم چرک مُرده ، بر صفحه ی تلویزیون نعره میزند . بوی خون مانده می آید و میبینم در استخوان لغزان دو شانه ام ، به جای دست دو حفره ی سفید پلاستیکی دارم .

حشره ای روی عینکم نشسته است . کوچک ، شبیه پشه . فوت اش می کنم و می رود . هنوز اگر چشم هایم سرخ است برای اوست . او از تبار باکتری های آتشفشان المپوس ، او از قطره های سرگردان میان منظومه هاست ، از ریشه ی پرچم های گیاه ، از تبار عینک نیم شکسته ام ، و ساختمانی که برای رفاه حال شهروندان و جلوه ی بصری شهر ، پیش از آنکه خرابش کنند ، خود فرو می ریزد . او سوار کشتی میشود و کلاهش را تکان می دهد ، تا بوی غمناک سپیده دم چشم هام را نسوزانده باید ببینمش . بعد می روم ، اما کلاهش همیشه روی آب شناور خواهد ماند . او از من خواهد خواست که برش دارم ... :
" این بار که به قفقاز رفتم ، یکی دیگر خواهم خرید "

بر که میگردم ، لامپ آشپزخانه با جرقه ای کوچک می سوزد و خاموش میشود . افتاده ام روی تخت . همان طور با کفش . سرم گیج می رود ، و دستهایی بسیار کوچک و فرز - حس می کنم - می آید ، بر دو پلکم سنجاق قفلی می زند و بعد ، حشره ی ظریف بر نوک پنجه هایش فرار می کند .

*

آدم ها همیشه یک چیزی از زندگی می دانند
Thursday, September 3, 2009
حکایت فاسقِ "دمتر"
اویی که دارد می رود
ما همه پشت سرش می آییم

*

او درخت لیمو میخواهد
او اسفنج میخواهد
او شرابِ زیره ،
او دختر مو سیاه میخواهد

میگویم : پاشو . گرمه

اسفنج در آغوش خودم مرده ...

*
چشم های کشمش دیگر نمی بیند ، میگویم ؛
ناراحت نباش . مام همه کور میشیم .

*

اینجا - که زمانی دریا بوده - گوشماهی هست ، سطل و ماهوت هست ، راهروهایی هست جا به جا منتهی به هم ، گنجه داریم ، با کلیدش ، حتی آب هست هنوز ، در اتاقک بالاخانه ، کنار صندوق زیارتنامه ها شیر آب هم گذاشته اند و او ، می ایستد ، خم میشود ، می خواهد آب بنوشد :
-
ما هم می ایستیم و خم میشویم .
در لیوان های مان پرچم و میکروفون هست .

میرویم
میرویم
" صبر کنید
چیزی رفته توی چشمم "
داد میزند " کثافت ها بایستید"
ما کثافت ها ،
می ایستیم .
-
کسی ، میرود جلو . دست میکشد بر موهای کشمشی اش . شیر را پیچانده ، خون ، با فشار ، رها میشود بر زمین . ما جمع میشویم ، چنبره می زنیم ، آنقدر تشنه که هوای زنده می نوشیم ؛ با هسته های خون برخاک زمین که باران ِ خداست ، با غوزه های ابر در خاک سینه ، با دهانه ی بطری .
خون ، آن قدر می رود تا مثل زنگار لوله های خانگی رنگ می بازد . از آن پس ، هر چه بر لب هایم چنگ میزند خود ِ آب است :

کشمش می افتد

انگشت های من نمی تواند چیزی را نگه دارد .

*

او روی بازوی راستم خوابیده
او روی زانو هام
یکبار به گمانم ، سرم را گذاشته ام روی صورتش ، دماغش
له ش کردم ؟ دارم له ش میکنم ؟
و چشمهاش که زیر پوست صورتم دویده ، داغی باد زمین را میبیند .

لب های تو تکان میخورَد ، او انگار پرچم ِ باد . - که نمیدانی چقدر بی طاقت و آرام است -
چیزی میگوید
چیزی می پرسد
- نمیخواهم بدانم چیست -
لب های تو پاسخ اش را میگیرد و بسته میشود .

*

چشم هایمان را بسته ایم . او نقل ِ چشم و چراغ ِ قبیله ی نیل می گوید :
اسمش کیاتومبا ست
طبل میزند ، خال کوبیده ، اما نمیدانم چرا ، تصویر این ماهی ، سالها روی لمبرهای من چه میکند ؟

*

مثل اسفنج که روی بازویم مُرد
مثل برش لیمو بر زخم سیاه
مثل عصیر جوی دو سر ، که در رگ موهات جاری ست
مثل سوزن ،
... او نشسته ، حرفی نمی زند .

- آنجا که تو زانو زده ای ، هر چند روی ماسه های کبود ِ صحرا یی ، اما تا استخوانت خزه می بندد . تو پا درد می گیری . تو غمزده بر سنگ ها خواهی نشست ، دیگر با ما نخواهی آمد -

مثل ماهی که به آب می جهد و خود آب میشود
مثل بادهایی که می سوزند ونوری که در آستین برف خاموش میشود
مثل او که پرچم ها را تا میزند ، کفش هایش را ماهوت میکشد ، ساعت اش را در جیب میگذارد و میرود تا ایستگاه قطار ، قهوه بنوشد و سواری کند در راهِ انبار خمره های چهل ساله اش . و چون میداند ما هرگز به او و شرابش نمی رسیم به رسم یادگار ، هسته ی چشم هایمان را می کَند و با خود می برَد .

*

وقتی کشمش گریه کنان بیدار می شود و آب میخواهد ، صورتش را تاول ها زیر و رو کرده اند . او اما حرفی نمیزند ، مدتهاست ساکت شده و آتش عود ، عطر تن ِ کیاتومبا ست .


Thursday, August 27, 2009
your message has been sent !

"باد تند دیرگاه شب واپسین
به میان بازوان معشوقم افکند
بادی که اگر تندتر وزیده بود
بازویش را شکسته بود"

*

Babylon.

دستگاه مشترک مورد نظر برای همیشه خاموش می باشد


؟ میخوای بری ؟؟

من جایی رو دارم مگه

چراغ ها هیچکدوم روشن نیستن . سفیدی کفک زده ی سردی از خودشون نشون میدن ، اما نور نیست

... و جهان همچنان کج میرود

تو این که نور نیست ، منم هیچی رو نمیتونم ببینم . نه خودمو ، نه تو رو ، نه پله ها رو

از دیوار صدای آب میاد : )

اینجا همه جا همین طوره : )

همیشه وقتی پله های جایی رو دارم پائین میام ، حواسم فول ورژن فیکس میشه رو پله ها ، حتی کلماتی که احیانا دارم میگم ، بی صدا میشن و خشک ، اون وقتا مثل همیشه سرم گیج میره . انگار رو طبقه ی آخر آسمون خراشم . همین . میبینم الان رو که پا ندارم ، و پوستم مثل چرم دباغی شده س ...

ازم ناراحتی ؟


# سکوت

بگو کاری کرده م ؟

*

خوبی ؟
# به یه شماره ی اشتباه #

خوبی ؟
نه

خیال بافی یه . بچه گانه و احمقانه ست . هنوز خودمم باورم نمیشه . تو از این خیالات من بدت میاد

نمیدونم . اما بی هیچ نیست . هنوز چیزی هست و این پیداست . اما چی ؟ نمیدونم

اگه نمیتونی تحملم کنی بگو


من ؟
!

سکوت#

منم همین کارو میکنم . از وقتی یادمه همین کارو میکردم . اگه بچه بودم و میتونستم ، اگه نوجوون بودم و میتونستم ، اگه جوون بودم ، اگه پیر ، هر چیه میتونستم ، الان چه فرقی دارم با اون جنازه ها ؟ باز باید بتونم ؟؟؟

*

همه چیز و همه کس مرده ن . اما باید جنازه شونو به دوش کشید . این رقت باره . رنج میکشم

...

# :
شما ؟


*

"کسی که عشق می ورزد و جفا
مستوجب خشم خداست
خدا عذابش می دهد
با سوسک نیشدار
با زوزه ی باد
با خاک دنیا"







stani stani Ibar vodo