" در انتهای قرون خود را می نگرم که نزدیک بین و سرفه کنان
در میان توده ای از عکس های قدیمی می گردم :
هیچ چیز نیست ،
تو هیچ کس نبودی . "
سنگ آفتاب - ا.پاز*
اینجا شبیه بارانداز نیست ، افتاده بر تل تیر آهن و دکل های نیم کاره . اینجا شباهتی هم ندارد به کافه های الکلی بوئنوس آیرس ، و نمیدانم چطور میشود که باز خودم را روی پله ها میبینم . کلماتی که هر بار در دهانم میشکنند ، این بار با تمام معنای شان ، خرد و متلاشی ، پیش رویم قد می کشند ، و من میدانم که چشم هام سرخ سرخ است .
هنوز ، وقتی به پایین نگاه میکنم ، میبینم که یکی یکی - و بعد چند تا چند تا - از بار می آیند بیرون و میروند به سوی سبزه ها . پله ها تا جایی بالا می رود که همه چیز ، آن قدر کوچک میشود که می ترسم . پله ها تا طبقه ی سوم می رود . آنجا که پایش پر از تف و ته سیگار است .
و او از تبار شاشو های میان علف ها نیست . و من اگر دست هام یخ بسته برای اوست . یا از تبار کسی که می آید و خیره به این کلمات نگاه میکند و هر دو می خندیم . هنوز کلماتم از جایی پرت میشوند که میدانم چقدر دور است . اما ، می افتند در جایی ، له شده می میرند ، که نمیدانم کجاست ، مگر راهروی طویل ابرهای کیهانی ، که زیرش پر از نقطه و تف و ته سیگار است . و او از تبار چیزی دور است ، بی نهایت دور .
در خواب ، آبهای تلخ شمالی زیر پنجره ام صدا میکنند . باز شبی گذشته ، و من در آشپزخانه نشسته بودم . وقتی با پا به کابینت ها می کوبی ، صدایی شبیه طبل تشییع جنازه ی سربازان در گوشَت ، گلویت می شکند . هنوز واژه ها در خطه ای تکه پاره شده می چرخند ؛ می توانی سرباز وظیفه ای باشی که با ولع ، انگشت هاش را در قوطی کنسرو می چرخاند . خوب میدانی ، که دیشب رویای دو کهنه سرباز ، که یکی از بالای تپه ای برای دیگری دست تکان می دهد دیوانه ات کرده بود ، و او ، که بوی آبهای سبز خزه پیچ می دهد ، کسی را سخت در آغوش می فشرد ، میدانستی که جایی برای رشک بردن نیست : جلوتر ، در موازات دو بازوی منقبضِ "ایوانیل" ، دیدی از بند کلاهخودی که بر شانه اش افتاده خون می چکد .
بر فراز رومانی چیزی بی دلیل بیدارم کرده بود . زن ، با گردن غاز مانندش پهلوی دستم ، مثل میله ی مرورگر ماشین زیراکس روی خطوط کتابش میرفت و می آمد . آن پایین ، کمی که ابرها کنار رفتند ، دیده بودم خطی عریض ، پیچیده ، طولانی زمین سرخ و سبز را دو پاره کرده است ، خط میرفت ، می پیچید ، و با ما می آمد . آنجا که در ابرها فرو میرفتیم هم ، و آنجا که غاز بر صفحه ی کتابش مُرده بود ، آن قدر آمد که دیگر هیچ فاصله ای بین او و حس بویایی ات ، چشایی ات نمانَد ، هر چند چشم هات را چیزی در بیداری تمام ، مسدود کرده بود ، درست مثل لحظه ی فرو رفتن ، غرق شدن ، ... و مانده بودم دانوب با چه دیوانه گی عجیب ، سخت و مُصر ، این گونه آبی رنگ است .
"ایوانیل" در خوابم تا سبزه ها با من قدم می زند . در بیداری پیرمرد و پیرزنی از کناره های باغچه شان گوجه فرنگی های شاش خورده می چینند . ایوانیل در انتهای تمام راهرو ها ، مثل سایه ای بی دوام می ایستد ، در تمام آشپرخانه ها ، حمام ها ، آبراهه ها و حتی ایستگاه های قطار .
در خوابم بوی چرک مرده ی خط آهن میشنوم . تلویزیون روشن است . خواهرم می گوید : خبر نداری ؟ چند وقتی هست که خامنه ای رو به خاطر تقدس اش تو تلویزیون نشون نمیدن ، مثل فیلم امام علی ، یادته ؟ فقط گوشه ی عباشو ، دست-ها شو !
بوی چرک مرده ای که از خط ریل پیش پایم می شنوم ، برمی گردم ، و زن پشت سرم ایستاده . ساک دستش است ، میخواهد با من بیاید . قطار که می رسد ، باد تندی موهام را از جا می کَند . هلش می دهم ، فریاد میزنم " برو گمشو "
زنک میخواهد با من بیاید ، سوار میشود ، می نشیند ، فریاد میکشم ، بهش حمله میکنم ، مشت هایم ، یکی یکی ، نرسیده یا رسیده به صورتش می شکند ، رد دست هام را همه جای صندلی های قطار می بینم . هرگز به صورت "هاویشام" خیره نمی شوم ، نمی خواهم . فریاد میزنم ، و می کوشم به روی خط آهن سرنگون اش کنم . هنوز کسی در هاله ای از باد گرم چرک مُرده ، بر صفحه ی تلویزیون نعره میزند . بوی خون مانده می آید و میبینم در استخوان لغزان دو شانه ام ، به جای دست دو حفره ی سفید پلاستیکی دارم .
حشره ای روی عینکم نشسته است . کوچک ، شبیه پشه . فوت اش می کنم و می رود . هنوز اگر چشم هایم سرخ است برای اوست . او از تبار باکتری های آتشفشان المپوس ، او از قطره های سرگردان میان منظومه هاست ، از ریشه ی پرچم های گیاه ، از تبار عینک نیم شکسته ام ، و ساختمانی که برای رفاه حال شهروندان و جلوه ی بصری شهر ، پیش از آنکه خرابش کنند ، خود فرو می ریزد . او سوار کشتی میشود و کلاهش را تکان می دهد ، تا بوی غمناک سپیده دم چشم هام را نسوزانده باید ببینمش . بعد می روم ، اما کلاهش همیشه روی آب شناور خواهد ماند . او از من خواهد خواست که برش دارم ... :
" این بار که به قفقاز رفتم ، یکی دیگر خواهم خرید "
بر که میگردم ، لامپ آشپزخانه با جرقه ای کوچک می سوزد و خاموش میشود . افتاده ام روی تخت . همان طور با کفش . سرم گیج می رود ، و دستهایی بسیار کوچک و فرز - حس می کنم - می آید ، بر دو پلکم سنجاق قفلی می زند و بعد ، حشره ی ظریف بر نوک پنجه هایش فرار می کند .
*
آدم ها همیشه یک چیزی از زندگی می دانند