Neko

Stani Stani Ibar Vodo
Monday, December 6, 2010
دل سگ

... من بیم داشتم که بگویم

شکوفه ها از کاغذند
من بیم داشتم که بگویم
پرنده را
نُه سال پیش تر

توی بساط دستفروشی خریده ام
و چشمهایش را از شیشه های سبز تهی کرده ام
من بیم داشتم مثل همین شکوفه ی خاموش
مثل همین پرنده ی خاموش

باران پشت پنجره
بارید ،
ایستاد
...

- م. آزاد



*

و دم به دم ما رو به اسم می جستن اونا. و حتی اسم دل سیاهمونو می جستن ورق به ورق. اونا هیچی از ما نمیدونستن اما پی مون بودن. ما مثل موش کور لو رفته بودیم. همه ی بدبختا مثل موش کور لو میرن. الان که دارم اینا رو براتون تعریف میکنم رفقا، سال هاست از روی پل گذشتیم. سالهاست اون ور پل منتظریم پل خراب شه و بارونی نمیاد رفقا. بارونهایی که شبانه روز شاش به سر و صورتمون می بنده بارون نیست. بارونی که پلی رو خراب نکنه بارون نیست. ما سالهاست زیر این پل گندیدیم و گند کسی رو خبر نمیکنه رفقا. یکی تون قمقمه ی منو پر میکنه تا یه فکر بکر کنم برای همه؟

رفقا ما باید یه فکر بکر به سرمون بزنه. فکرایی که شبانه روز به سرمون میزنه بکر نیستن. سالهای سال کونمالی دستای گه گرفته مون شده ن و یه بار نشد حتی دستامونو بشوریم. اینجا آب برای دست شستن نیست. تمام آبی که هست رو مثل موش کور تو تاریکی سر میکشیم. وبا خواهیم گرفت اما به درک. تمام آبی که هست رو تو لیوان هامون پر و خالی میکنیم تا لیوان مون رو گند برنداره. ما از گند خواهیم مرد اما به جهنم. مهم اینه که تا خراب شدن این پل چیزی رو گند بر نداره. من مراقب اوضاع می مونم. شما هم نوبتی مراقب اوضاع بمونین. فکرای کبره بسته با لیوانای کبره بسته وارد مغزمون میشه و جا خوش میکنه. مغزامونو مواظب باشیم رفقا. ما که سالهاست اینجا نشستیم و مواظب همه چیز بودیم، دیگه وقتشه مواظب مغزامون باشیم. فکرایی در کله دارم آخه رفقا.

و مثل عقرب دم به دم دنبال ما بودن اونا. مثل عقرب پس پسکی راه افتاده بودن دنبال ما که سالها از اونها دور بودیم. وقتی رسیدیم اینجا، دیگه عمر همه شون به سر رسیده بود. دیگه هر کدوم مثل شکوفه ی نفرت این دور و بر ولو، چپه شده بودن و کسی نفس نمیکشید. ما هم نفسی نداشتیم که بکشیم. فقط مرده ها رو جمع کردیم و زیر پل آتیش زدیم. آتیش با بوی شب بو هایی که روشون پهن شده بودیم آمیخته شد. شب بوها تر بودن. گفتیم این معرکه که راه انداختیم امشب کسی رو خبر خواهد کرد. نکرد. اما معرکه ما رو گرفت، آتیش با بوی شب قاطی شد و ما که دراز به دراز تو بسترش دراز کشیده بودیم سوختیم. شب بوها یکی یکی خشک شدن و بر ویرونه هامون ریختن. بارون گرفت و ما سالها زیر بارون موندیم.

هرچند زمان گذشته اما فکرایی تو سرم دارم رفقا. هیچ چیز منو از دل سگ که تو سینه م می چرخه دور نخواهد کرد. گرم هستم، گرم هستم و پر از حادثه م، نمی دونید. چون یاد گرفته م که به حافظه ی لیوان های خالی بیشتر اعتماد کنم تا زمان. و به حافظه ی شما که هیچ وقت هیچ چیزتون قابل اعتماد نبود. از افقی که می بینم، فقط یه خط روشن به جای خالی زمین کشیده شده و شما رو اون خط، به صف، دراز به دراز خوابیدین. هوا عالیه؟ ماه آسوده ست؟ شما رو دوست دارم رفقا. وقتی که هربار پاییز از بادگیرها میگذره یکی تون پیشم میاد. با هر وزش باد، دستهاتون. با نسیم موهاتون. با گردباد همه هیکل بی مصرف تون. چه دیدار های ناگهانی. چه پیمان های ناگسستنی که بین ما هست. دوستتون دارم رفقا، نمیدونید.

از افقی که سالها روش ایستاده م، زمین جاشو به خطی داده که خط ماست. خط ما بود. خط نبرد کهنسالی که بُردیم. که همه دنیا از شکست ما شکست خورد و فرو ریخت. خطی که روش تا پای مرگ ایستادیم و هرگز به مرگ و زندگی هیچکدوم مون اعتمادی نرفت. خطی که یکی یکی، منفجرش کردیم و بارون همچنان بارید. اونها که در پی ما بودن یکی یکی از اینجا دست کشیدن. و اینجا مثل مرگ به پای سرنوشتش ایستاد. که اگه میشکست و فرو می ریخت سرنوشت ما هم مثل باد از دستاش رها میشد و به آسمون بی انتها می رفت. و ما مثل دیوانه ها مقاومت کردیم. و ما مثل حیوون ها دووم آوردیم. ما دردها تو هیکل بی مصرفمون داشتیم که همه رو با بارونی که روز و شب می بارید آتیش زدیم. شاید گمون کردیم بنزین بر سرمون می ریزن. شاید گمون کردیم آسمون جنگ نفتکش هاست. شاید برای آتیش زدن آسمون اومده بودیم. شاید میخواستیم دود به پا کنیم. میخواستیم کسی به اینجا بیاد. فریاد کشیدیم و هلهله کردیم. هنگامه راه انداختیم و، پای کوبیدیم و دونستیم که دنیا در حال غبطه خوردن به حال ماست. به حال ما که هرگز بارون رو از آتش، که هرگز حال خودمون رو نفهمیدیم رفقا. ما که خوب و بد رو تو هر جهنمی که ازش گذشتیم جا گذاشتیم و گذشتیم و سنگ و کود و بهار رو بو کشیدیم. گذشتیم از پلی که هرگز خراب نشد. هر چند چشمهامون هنوز اونجاست، خیره ، کف اون کفش های سیمانی بزرگ و خیس پل.
اون پل به دست موریانه هایی که چشمامونو می خورن خراب خواهد شد، شک نکنید. کسی هست که لیوانمو به سلامتی ش پر کنم؟ کسی هست که به سلامتی ش بالاخره از سوراخهای جیبم پخش زمین بشم؟ صدامو بشنوید. یاد بیارید همیشه رو. وقتهایی رو که گفته بودم فکرایی تو کله م دارم رفقا.



Tuesday, August 24, 2010
فراموشی


دلم آن ستون سیمانی روی آب را میخواهد
دوربینم را با عدسی های فوق مقعر
که مرا کوچک و چگال میکند و باکم نیست
آن دلفین که می گفتم
یک روز از اینجا می بردم تا کریمه ، تا ولگا ، تا اوریول ،
شاید ستون سنگی ام را با نقطه ی براق نورش شناخت و شاید نه
که اگر نه خوراک ریزه خواران آبزی خواهم شد و باکم نیست


*



ببین شان !
چه موجودات عجیبی هستند
صفرها وفادارترین هم پیمانان اند

و پیمان شکن ترین شان

: او چیزها نوشت

او چیزها به یادش بود ، قطره قطره از سوراخ کلید می گریخت
به یاد سنگ های باد کرده ی روی آب
یک لحظه می ایستاد و
پشت و رو میشد
پیش از به خویش برگشتن
یک لحظه برمی گشت ؛



Friday, August 6, 2010
دایی جان ناپلئون
بساط چایی هر چی زور داشته زده در طول روز . چایی هایی که هر ده دقیقه یه بار میریزم و میارم شبیه آب زیپو داره میشه کم کم . خیلی هاشون می مونن و سرد میشن . سرد شده شو یا سر میکشم یا میریزم دور . هیچوقت کاری با چای و طعمش ندارم . کاری ندارم که براش بیدار بمونم . خوابیدن هم کار آدمهایی یه که میخوان استراحت کنن . من نمیخوام استراحت کنم .

چند روزه که به جای نوشتن ، یه پیش پیشو آورده م و ول کردم تو صفحه . اوناها ، اون بالاست ، در چپ ترین نقطه ش . کد شو که تو تمپلیت جاساز کردم رفت و اونجا نشست . هر چند وقت یه بار صفحه مو باز میکنم و با موس یه مسیر دایره ای ترسیم میکنم و شعاع دایره رو هی تنگ تر میکنم تا پیش پیشو دور خودش بچرخه یه کم . بعد که خسته شد و خوابید صفحه رو می بندم و میرم پی یه کار دیگه . مدتهاست وقتایی که می نویسم عذاب وجدان میاد سراغم .

یکی دو روز پیش نشستم و مصاحبه ی هوگو چاوز رو گوش دادم . بامزه بود . تا آخر نشستم وسط اون خروار دری وری حرف حساب هم پیدا کنم . پیدا می شد . بعد رفتم سراغ بابام و گفتم اومده م جاکشین عالم رو منطقا" رتبه بندی کنم . بابام زیاد حوصله نداشت . نشستم و رتبه ی اول رو دادم به انگلیس . به رتبه های بعدی نرسید ، چون داد و بیداد کردیم و منحل شد . بابام گفت : دهنش با گل و گلاب باز میشه فقط . یادم رفته بود برای واژه های استراتژیکم جایگزین پیدا کنم .

بساط بار آخر فقط بهم آب جوش داد . از رو نرفتم و همونو با دو تا قند خوردم . همه ی عمرمو یا به ترس گذرونده م و یا به الم شنگه . اما انگار همین ها هم توش نبود هرگز .









Tuesday, April 6, 2010
شمایل سرگردان خاک
" گل سرخ
ای تناقض ناب
شوق خواب ِ هیچکس نبودن
در پس این همه پلک"

- ریلکه


*


از تو نوشتن به ریخت من نمی آید . مخصوصا بعد از اینکه حسابی به موهام ریده ام ، دیگر پیدا کردن شباهتی بین خودم و آن کوفتی که باید می بودم به چه دشواری شده . غم انگیز است . این که نتوانم ازت بنویسم . این قیافه ی نخراشیده و کون گنده و عرض شانه های یک متری غم انگیز است . همانطور که این یک وعده در روز غذا خوردن ، این مثل الویس پریسلی عزم ترکیدن داشتن . یا نه ، خیلی غم انگیز تر از این چیزها . حتی از برگشتن ترزا به این اتاق ِ فسقلی که فقط یکی از دو خط اینترنت اش کار میکند هم غم انگیزتر است . یاد این کارمندهای از کار بی کار شده ی دهه شصتی می افتم که بوی سیگار فروردین میدهند ، که با نیم ورق جا به جا علامت گذاری شده ی آگهی های روزنامه اطلاعات ، با یک سکه ی دو قرانی کف دستشان ایستاده اند منتظر کنار باجه ی تلفن عمومی ، از آنها که اتاقک داشت ، و یکی بی مصرف تر از خودشان هم دارد آن تو ور میزند . خاصیت حافظه ی من این است که مثل مسنجرها که بعد از دقایقی پشت دستگاه نبودن کنار اسمت میزنند Idle ، دقایقی از تولد یک فکر نگذشته خود به خود به بایگانی ارجاعش میدهد . به جایی که عرب نی انداخت . این هم غم انگیز است .

بعد از گذشت دو روز قرار بود موهای آئلیتا بلند شود . تو گفته بودی . یعنی جلوی موهاش ، که با قیچی از بیخ چیده بود و به نق زدن و غصه خوردن افتاده بود . الان مهلت دو روزه در ایران به پایان رسیده و در لهستان هم نیم ساعتی به پایانش مانده . نیم ساعت صبر میکنم و میدانم بعدش باز موهام همین ریدمان است . هر چیز در پهنه ی این کهنه رباط این خاصیت را دارد که با محو شدنش تمام قول ها و ضمانت هایش را هم فسخ میکند . موهای آئلیتا هرگز بلند نخواهد شد . این را به آلکسی تولستوی بگویید در پاورقی ها خاطر نشان کند .

دم به خمره زدن اول صبح مثل سر کشیدن استفراغ خر است . آنجا که تیغه ی گستاخ روشنایی شاهرگ گرگ ها و میش های آسمان را میزند . بعد سرم را که از استفراغ خر یخ کرده است بالا می آورم و پرده ای از خون بر دیوار است . خون رقیق و زرد فام . خونابه . میپندارم به خاطر گذشتن از منشور بطری نیمه پر ژوادکووا ست . بطری را از روی میز بر میدارم ، اما دیوار همچنان خونین و مالین است . حد اقل تا وقتی پلک هام از خستگی بر هم می افتد . عاقبتش را ظلمات ساعت چهار بعد از ظهر به تصویر میکشد . بلند میشوم و تا کلید برق را میزنم لامپ جرقه ای میزند و خاموش میشود . شال و کلاه میکنم و فکر میکنم ای مرگ بر آنچه که مرا برای خریدن یک فسقل لامپ این طور از خانه بیرون میکشاند .

روی برف ها لحظه ای می ایستم . چرخی میزنم و دور و برم را تا دوردست هر زاویه از نگاه میگذرانم . که شهر تا امتداد هر جهت پهن ، سفید و پر چراغ گسترده ست . میگویم نقطه ای از این شهر سنگین است ، چگال و سخت ، متراکم است . بچه که بودم سرگرمی بیخودی داشتم که مینشستم و تصور میکردم کف زمین ، به جای آسفالت و چمن و خاک ، پارچه باشد . پارچه ی کتان ، محکم کشیده بر سرتاسر ارض خاکی . که لبه هایش را محکم به کرانه ی دریاها میخ کرده باشند . آن قدر کشیده و فراخ که سنگین ترین اشیا هم تعادل خاک پارچه ای را مختل نکند . بعد فکر میکردم به اینکه شاید جاهایی از جهان هست که زمینش این طور است . یا حداقل اینکه میتواند باشد . حتی رنگ و طرح پارچه ی مذکور که آبی بسیار رنگ باخته ی آسمانی بود ، با گل های ریز مثل چادر نماز را هم به این رویای چرند و بی رمق افزوده بودم . راهم را بر برف ها ادامه میدهم و فکر میکنم پارچه با هر قدم فرو می رود و زیر پای شهر را شل میکند . خب کثافت اگر این طور تعادل را بهم میزنم چرا حذفم نمی کنی ؟

روزهایی بود که فکر میکردم زندگی هر گهی باشد باز از مردن بهتر است .
نه فقط کمی بهتر باشد ، بارها و بارها بهتر .
بعد فکر میکنم که نه ، پنداری این دو چنان علی السویه اند که هر کاری به نفع یکی و علیه دیگری صورت دادن احمقانه است . همان قدر که دست کشیدن از تلاش بی وقفه و پیگیر برای به پایان بردن تز دانشگاه احمقانه است ، و همان قدر که با وسواس و احتیاط از خیابان و ریل های قطار گذشتن احمقانه است .
فکر میکنم دیگر به راحتی به خودم "بی خایه" نخواهم گفت اگر روزی بیندیشم که این بار ، آن از این بهتر است .

به درک . قطار ِ تک سرنشینی هست و دائم زمزمه گر ، که با سوخت حاصل از کش دادن صدها مفهوم تهی ومنقضی پیش می رود . کلاه پشمی موسوم به "تبعیدی روس" را بر سرم میگذارم ، حتی در اتاق که هستم ، چرا که چشم های بی شماری از همه سو به من می بارند . بدتر است . رنج میکشم . تلخ ، غمگین ، دیوانه ، شماتت گر . ریکو ، چشم هایش درشت ، سیاه ، و بی اندازه خسته است . شبیه چشم های آن نقاشی لعنتی را داشت . چهارده ماه از وقتی که تیوب های رنگ را جلوم پهن کردم میگذرد . بعد رنگ ها خشک شدند ، دورشان ریختم . اگر آدم بودی ریکو و مینشستی تمامش کنیم الان اندکی کمتر بی کفن و تنبان بودم . کمی ، به اندازه ی یک ماه خانه گرفتن . تصور اینکه دو هفته دیگر در بزنند و باز کنم و ببینم ترزا ست با چمدان گنده ی قهوه ای اش شکنجه بار است . تصور اینکه نگه داشتن من از عهده ی تو هم خارج بود این قدر شکنجه بار نیست . نمیفهمی چه میگویم . ذهن من بیشتر از جزئیات را آنالیز نمی کند . من در برابر اتفاقات بزرگی که می افتد کاملا گیج و عاری از شعورم . شاید ، هر بار سانحه است که با برخورد به مخیله ام تکه تکه میشود و فرو می پاشد . زمان زیادی ست که می برد اندوختن این فرو پاشیده ها بر هم . زمان زیادی که تا به سر بیاید من آدم این فرو پاشیده ها شده ام . این تکه تکه های هر چیز که هر چه بهره ی کمتری از محتوای اهمیت یک موضوع برده باشد قلب مرا بیشتر در هم میفشرد . تو اما تکه پاره های سقوط دیگری هستی . جسمی که در جای دیگری می افتد و خرده هاش می پاشد . این بیشترین چیزی ست که الان از سقوط میفهمم . سقوطی که سقوط من نیست ، و کاش بود ، و چه بسا آدم که بتواند در هوا به فکر ِ سقوطش بیاویزد . به باور ِ اینکه افتاده گان چگونه بسیار به بسیار در کنار هم می افتند . اما توی لعنتی نه اندیشه ای تنها ، عبث ، تسلا بخش ، نه به زیر کشیده شده و به شاش خر غلتیده ، و نه ایلعازر ، نه ولگرد ، و نه رومانی ! سایه هستی ، سایه ی شفاف ، مکنده ، با تراکم دیوانه وارش در یکدست نور سیاه و همین ، و بیش از این هرگز نشد به تو اندیشیدن . و من هر قدر که کمتر از غمی میفهمم بیشتر مغلوبش میشوم . تو مثل نقاط جاودان در برف ، یکدست ، سفید ، و کشنده ای . که هیچ نمی شود با رد پا خرابش کرد . در این برف باید مرد . ریکو ، دقیقا ، در این برف باید تمام قد افتاد ، خبردار ، ایستاده ، پهن زمین شد و ، مرد ، مرد ، مرد .



- از روی دو هفته به آمدن ترزا مانده حدس میزنم به تاریخ 7 فوریه نوشته و دو ماه بعد یک کلمه اش دستکاری شده باشد ، اتاقم ، گدانسک -

*

پی نوشت ، ششم آوریل :
من آدمی نیستم که بتوانم کسی که در خواب و بیداری کنار چمدان دو سنجاب میبیند را دوست نداشته باشم . هر چند اگر بنا به صد بار گفتن هم باشد هر صد بارش را به قطع میگویم که حالم ازت بهم میخورَد . حالا بیا نفهم که ذره ای هم دروغ نه در این است و نه در آن یک . دوست دارم اصلا دم مرگ باشم با یک جمله ی قصار بر کف حلقم . دوست دارم تنها بگویم خفه ؛ حوصله ام از زرهای نفرت انگیزم سر رفته است . -
خانه ات ، استانبول




-








Monday, March 22, 2010
هانکا ! تن شیرین ات بر لولاها فشرده است


از کوچه های هر جهنم دره ای راهش را باز میکند ؛ میشنومش . دیگری هم میشنود ، ریکو هم که خوابیده میشنودش . یادم هست ؟ یادم نرفته ؟ اما روزی را که درست ساعت پنج صبح بود . که همه ی صداها فرق کرده بود ، صدای خواب میداد . من بیدار بودم . نسیم و ریکو هم . سپیده که سر زد ، شنیدم نسیم رفت و در رختخوابی که هفته ها روی زمین پهن کرده بودم خوابید . ریکو همانجا روی مبل نشست . میگفت صدای مویه ی زنی می آمد . میگفت سرش را چرخانده ، هیچکس نبود .

من روزها ، هفته ها ، ماهها بیدار ماندم . تا آخرین شبی که چهار ساعت تمام زیر باران مانده بودم . که پاهام از کار افتاده بود . من در ایستگاه اولشتین بودم ، اولشتین آن ایستگاه نیمه ویران بود . در ایلاوا بود که برف ها برم گردانده بودند . در ایلاوا که به اولین قطار آویخته ، پرسیده بودم : کجا می رود ؟ ... و باد می آمد . گاه مارتا ها در دسته ای پدیدار میشدند ، در هوا جیغ میزدند و میرفتند ، و من قطار عصرگاه را دیدم که جلوی صورتم ایستاد . در اولشتین بود . و تلفن خیس خیس بود . گفتم : نمی توانم بلند شوم . داد زدم : خواستم بروم سوارش شوم ، نشد !.. قطار رفت . گوشی زنگ خورد و زنگ خورد و زنگ خورد . خیس خیس ، آوازش را میشنیدم . دکمه ها را که یکی بعد از دیگری میفشردی اما ، پنداری هر یک کلید انفجار چیزی باشد ، هیچ یک از دکمه ها به جای اولش بر نمیگشت .

توی ماشین تمام شیشه ها را بخار گرفته بود و اولشتین ، جاده اش سخت پیچ در پیچ و باریک بود . کنار یک سه راهی توقف کردیم ، چای خریدیم . سوسیس داغ خریدیم . درب دستشویی را باد به هم میزد ، و از پنجره نگاه میکردم و تابلوها در سه راهی هر یک به سویی نگاه میکردند . که یکی از راههاش به خانه ام میرفت . دیگری به ایلاوا ، پزنان ، ورشو . سومی به خانه ی ولادیسلاو .

پیاده شد تا چای بگیرد . در مغازه را که باز کرد ، برگشت . طوری برگشت که انگار ماشینش در آتش میسوزد و جرقه هایش به تمام جاده می پاشد . طوری برگشت که انگارمیبیند که این طور میشود و من هنوز در ماشین نشسته ام . تو رفت . من هم تو رفتم و در داشت بسته میشد . نگاهش داشتم ، بسته نشود . قطار سوت کشید ، شعله ها تا آنجا هم آسمان را سوزانده بود . حالا انگار فقط دوده بود ، تنها آسمان سیاه اول صبح که ده ها سال به عقب بازگشته باشد . صبح دیگری بود ، صبحی نیامده ، آسمانی جا مانده که هن هن کنان در رنگ می دوید ، و دوباره میدیدم که صداها چقدر صاف و به سان مویه ای نافذ است . یکباره سخت احساس بیچارگی کردم و گریه ام گرفت . ولادیسلاو شانه ام را محکم چسبیده بود . با سوت بعدی صورتم را از صورتش برگرفتم و در بسته شد و من سرم را به شیشه چسباندم . سردی شیشه ها تند و تندتر شد و باد از درزش درون آمد . ما دست تکان میدادیم ، هر بار که چشم هایم را باز میکردم ، هر بار با سرگشتگی و تشنج دست تکان میدادیم . بار آخر زنی شانه ام را تکان داد ، بیدارم کرد و با لبخند ، به لهستانی چیزی گفت که دانستم اولشتین است . اولشتین که به گاه عزیمت سرد است و بر دقیقه هاش خیره مینگرد ، بادخیز است ، و همواره ایستاده بر انتظار است ، اما ، تنها به گاه بازگشت است که چون دلی ویران می نماید .


صدا که قطع میشود ، میپندارم همه چیز در آن دورها دوباره رنگ میگیرد . رنگها آرام و خزنده راهشان را از میان امواج لغزنده و نیم سوز صدا باز میکنند . نرم در ایستایی صداهای بیرون شکل میگیرند ، آن سان که بشارتی نیامده ، و یا آن سان که انفجار ستاره ای از قرون بی شمار دور ، آه کشان و خستگی ناپذیر خودش را تا زمین می کشاند . من به شعله های سرخی می اندیشم که آن قدر در هوا ، آن قدر بالای سر خاک های ممهور و خانه های پُستی می مانند تا نوبت تنفس شدن شان فرا رسد . آن سان که مثل عطیه ای الهی به درون کشیم شان . ریکو صدای دکمه های کیبوردم را میشنود . شاید برای همین است که نمیخواهد بیدار شود . او به عمد زیر ملافه ها و بالش های آتش گرفته نهان شده بی آنکه هیچکس هرگز بداند به چه فکر میکند .

" نه ، من حالم خوب نیست . میخواهم راستش را بنویسم ؛ من حالم خوب نمیشود . شاید مجازات هرگز نفهمیدن دیگری ، زائل شدن درک من از خودم بوده باشد ، چرا که نمیدانم چه دارد رخ می دهد ، و یا اصلا چیزی رخ میدهد هیچ ، و یا اصلا من دارم در اتفاقات هرگز رخ نداده ام فراموش میشوم ؟ ورشو بدون من چطور است ، خوب است ، عکس هایم را به یاد دارد ؟ هنوز میپندارم آن اولشتین لعنتی همان ورشو بود ، و آن بار بدون من . و آن بار که سخت بدون هم بودیم . و بارها که در قطار نشسته ام و دور و دورتر میشوم ، هدفون در گوشم است ، که سخت آشوبم ، که سخت پیراهنم بر من تنگ است و سخت احساس بیچارگی میکنم . قطار از دشت های یخ و مزرعه های گِل آلوده میگذرد و من روزها از گوگل ارث پایین را نگاه میکنم و خود را باز میشناسم دوباره ، که میان آدرس ها راه میروم هنوز ، و پاسخ آنها که بسیار دوست میدارم را بر مختصات های شکسته علامت میکشم ."




Thursday, January 21, 2010
روزی که نمی دانم چیست

اردوگاه های مرگ
خانه ی مردان رفته است
خانه ی چشمان سرد و سیاه تو
که در هوا خالیست .

به او که نمیدانم چیست
به او که می رود ، بلور به بلور
موج به موج
مثل بالتیک
مثل دامنم .


مثل خانه ای بر قله های سیاه چوب کبریت ..

او که دنیای دیوانه و بی قید ، گمش کرده .
فراموشش .

به او که می مانَد
حتی بدون آب و غذا
کیست اما که پاره سنگ سر را بگذارد به دامن حتی مرگ ؟

به یادت می آورم !

آن ویز ویز آدم نکبتی پشت شیشه های بانک
با مُهر هشدار دهنده ی واگیر گدایان
خورده بر گردنش
به یادت می آورم !
آن که جز تف به جان ساز دهنی اش ریختن نمی داند
با لکه لکه ی شور نفرین بر شیشه های عینکش
آن که روزی آمد لای لای کولی و روزمزد و مادر مرده ای باشد و
برود

از یاد .

... به یادت نمی آورم !



به او که می مانَد
اما نه بدون خواب .
می مانَد
با قانقاریا
عکس های منجمد
با دو بال .
با جای بوسه های پری کوچک خیاط ،
که در سوزن کاج جنگل های یخ زده می زیست .

یک امشب را بیدار بمان ؛
ساز کوچک من با چشمان افتاده در چاهک هوا ..
بر لبهایم نفس بکش
بر لبهایم نفس بکش


-

22 نوامبر 09 ، گدانسک

Tuesday, January 5, 2010
نمیخواهم چهره اش را با دستمالی فرو پوشم تا به مرگی که در اوست خو کند
پرواز کن ، بیارام ، دریا نیز ...، دریای من نیز . دریای سفیدم ، دریای تلخم ، همان که توش برف می بارد . همان که کیلومترها ، قطره قطره توش می ریزند . دو ساعتی هست که نشسته ام ، با خودم حرف میزنم ، هیچ چیز اشکم را نگه نمیدارد . گندش در آمده ، در می آید . هرگز نتوانستم صف مردگان را به ایستادن مجاب کنم . رفتگان ایستادن نمی دانند . هرگز از یادم نمیرود ، ویسوا چنان سرد و سنگین ، که به پیش میرفت بی آنکه حتی بداند ماه ها به تماشایش ایستاده ام . هرگز از یادم نمیرود ، همیشه پاهایم در سنگ فرو می رود و سخت و بی جان می شود ، از خواب پرت میشوم ، مثل اینکه توده ای خاک مرا بیرون پرت کرده است . پاهام سر جایش است . هیچ چیز سر جایش نیست .

در فکر فنجان قهوه ای هستم که صدایش از آشپزخانه ی مسافرخانه ای در کراکف می آید . سرد شده ، باید فکری برای هوا کرد ، باید فکری برای سوگند ها و پیمان ها کرد . با آب شدن برف ها بر زمین ، پیمان های من یکی یکی می شکنند . همیشه به جان برف ها قسم خورده ام . فردا میخواهیم برویم به آشویتس . آشویتس را به یک مرکز توریستی تبدیل کرده اند . خواب دیده ام که در خواب مُرده ام ، ایستاده ، همان قدر واقعی که در بیداری میبینم که زنده ام ، راه می روم . فنجان قهوه ام سرد شده ، تمام تیرهای چراغ برق را با یک شمشیر چوبی می کوبم ، می اندازم . میوه های کاج بر زمین برهنه می افتند ، بر پاهام ، نرم ، سنگین ، نقش شان بر سنگ ها فرو میرود ، همان طور که پاهای من . من قدر بز نمیفهمم .

میخواهم یکی بیاید الان بالای سرم ، هر کی میخواهد باشد ، فقط نامه ای دستش باشد ، آورده باشد امضای فسخ شده ای را نشانم دهد ، بگوید میدانی این چیست ؟ دوست دارم یکی بیاید و فقط بگوید : نترس ، تمام شده میریام ، همه ی تو دروغی بیش نبود که تنها خودت بودی که باور می کردیش . آرام بگیر ، تو در زباله دان مُرده ای .

امروز پنجم ژانویه ، ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه ی صبح بود . در لابی مسافرخانه نشسته بودیم . گفتم : میخواهم برگردم گدانسک . بروم اتاقم ، گرسنه که شدم نیمه شب بزنم بیرون ، بروم سیگار بگیرم . گفتم نمیخواهم برگردم گدانسک . میخواهم بروم همین دور و بر تا ابد کسچرخ بزنم . برف بخوریم و از هر ده کلمه که میگوییم نه تایش کثیف باشد . نگفتم نمیخواهم بمانم و نگاه کنم که چطور از فاش شدن دروغی که از فرط سادگی این چنین بی دفاع است بر می آشوبم . گفتم خانه خیلی دور است .
باد می آید ، میگوید بیا بادبادک هوا کن در من . ریکو میگفت : تو را هم به یکی از بادبادک ها می چسبانیم .

درست ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه ی صبح بود . میگویم یک رویای خوب ، رویای مرده است . در کسری از ثانیه میخواهم کسی بیاید ، بپرسد آیا آرزویی دارم ؟ گریه میکنم و ریکو میگوید : همه چیز درست میشود . آرزویی ندارم . در کسری از ثانیه میخواهم به یارو که آمده از آرزویم بپرسد بگویم چیزی ندارم و ردش کنم . نرگس گفته بود : هر وقت نگاه کنی و ببینی ساعت و دقیقه یکی هستند یعنی یک آرزو کن . نگاه میکنم به ساعت و دقیقه که دیگر یکی نیستند . یارو هم اصلا نیامده چیزی بپرسد ولی اگر می آمد ردش نمیکردم . میخواهم رو کنم بهش و بگویم : هوی ، الان در ساعت 8:44 آرزویی دارم به رنگ ِ آب زیپو ، که برآوردنش کار خدا هم نیست . میخواهم بگویم خدا گه خورده از این عرضه ها داشته باشد . بگویم تنها میخواهم به برف بدل شوم . به پیمان های فرو ریخته . تو و خدایت و هر آشغالی میفهمید برف ِ چی منظورم است ؟ ها ؟ برف ، برف معمولی .
ساعت تکه تکه گذشت . میخواهم کسی باشد که تنها بگوید : اشکالی ندارد میریام ، میگذرد . اما نمیگذرد . هیچ چیز نمیگذرد مگر آرزوهات . بهترین رویایی که توانسته ام داشته باشم همواره ، تنها به مرگ رویایی تسلیم شدن است . و گذشتن از سرزمین های پهناوری که نام همه شان زندگی بود . با سرعت تند باد ، با پلکی که بسته میشود و وقتی باز میشود دیگر در برابرش هیچ نیست ، که وقتی باز میشود تنها خیس خیس است . نمیهمم چرا آخر ؟ مگر بادبادکم ؟ مگر حلزون له شده در صدفم ؟

*

پی نوشت امشب :
حاضر به یراق در لابی در انتظار ساعت قطار . عصر هوا بوی نفس های مردگان را میداد . گفتیم نکند یکی مرده ؟ اولش فکر کردم من که کسی را برای مردن ندارم . چرا ، دوستهام ، گایز ، خواهرم ، اما کسی نمرده بود . کراکوف شهری ست که با شدتی افزون بر 200 دسی بل درد میکند . با قلب غیر مسلح دردش شنود نمیشود . فکر که میکنم میبینم بیخود توهم برم داشته که حق زندگی دارم . کی این حرفا را یادم داده ؟ کی گفته برو دُم در آر و بگو مگر من حق ندارم ؟؟؟ قطار هر بار که می آید وسوسه ای خطیر را مثل گرد روی ریل به جا میگذارد . از مغازله با این وسوسه خوشم آمده ، لبخند میزنم ، عقب میروم ، گوشه های بلیط را جویده ام . باد میزند ، باد بهش چشم روشنی چه میدهد ؟ کراکوف شهر زیبایی نیست ، انگلیسی حرف زدن توریست ها زشتش کرده است . یک روز آدم بلند میشود و میبیند به هیچ کس و هیچ جا تعلق ندارد . میرود دوش میگیرد ، غذا میخورد و هر کاری دم دستش می بیند می کند ، لم میدهد ، دسته ی ورق های بازی و گردبادهای طلایی را جمع میکند ، خیره میشود ، آماده ی رفتن است ، اما سلول های قلبش یکی یکی در دهانش از قطار پیاده میشوند . میگردد و ساعت حرکت هر کوفتی را چک میکند . میبیند اما ، هیچکدام مال او نیست .


-
Monday, December 21, 2009
من همان لحظه ی پیشم که هنوز



تایتل ، یه شب خودشو تو خوابم گفت . تو گوشی م یادداشت اش کردم ، خواب آلود . ماجرای عجیبی داشت که یه شب دیگه ، خواب ِ احمد ظاهر رو دیدم . داشت میخوند ، با ریتم همون "برایم گریه کن امشب" اش بود که میخوند و یه چیز دیگه رو اما . آخرش فرصت رفع و رجوع این نت برداریای خواب و بیداری هم نشد و من نمیدونم گوشی مو کجا ول کردم رفت . اما اینا موندن ، بر خلاف تصورم از تک مضراب های خواب که نمی ماسه ازشون چیزی به خاطر . مونده م چی کارشون کنم ، بادیون ِ خودرو ئن . سرشت شون ادامه دار نیست .

*

و این ویدئو رو گذاشتم برا صدای کولی پیر مکزیکی و کافه های الکلی که آدم مثل بنفشه ها می بردشون با خودش به هر آنجا که خواست .
و برای قفل و زنجیر یوتیوب .
Tuesday, December 15, 2009
شاید این خیابان ها را دیگر کسی نبیند
من که خواب ندارم
تو هم که نمیدانی
سینه ی شیشه ای موج شب ها در آستان در اتاقت بایستد چه فتنه ایست
که رد شوی حباب به حباب
از آسمان گچ و بخار ..
یاد در یاد ، که به هر چه بر کرانه ها خیره میشدی ،
غرق میکردیش در کف و
بوی تلخ کوکنارستان و ، شیون کم نور قورباغه ها
های ، ای تو با عدسی های ماهی گون ! ای تو ...!

شاید
اگر روزی
با دست های عاریتی
که پوست به پوست در سیاهی می سوزد و
غبار میشود
به نوازش بر سر سبز کرانه ها فرود آمدی ،
- ای قناره های آب -
من آنجا باشم
باز
میان سبزه های لگد کوب
خفته باشم ،
سال به سال ، تکه به تکه

اگر می خوابیدم ، شاید می دیدمت
شاید نمی دیدمت
در این غبار الکل که از مسیر خوابم می گذشت و
تو سوار بر برفک های آبی اش دست تکان می دادی
شاید خیال کردم ، تو دست تکان نمی دادی
نمی دانم
نمیدانم ات ،
تو را ، ای بادنمای چرخانِ Lethe .

اگر دست هایت درسلول های کوچک و سیاه ِ ریموت کنترل نمی مُرد
اگر دوباره تابستانی بود که شبها
از آتش لیمویی اش ، بلور به بلور ، یخ به یخ ،
بیاویزی
بیجان و چکه کنان بر در و دیوار ِ خانه ات
باز می توانستم ببینم ات
باز می دیدمت .

فردا جایی دیگر خواهم بود
هر چند ، اکنونم سوار بر کلید های کامپیوتر
در رگ ِ نسیمی که غم آلود از گردنه ی موسیقی می وزد ،
میخواهم چیزی بگویمت ، هر چند
صدای من کور است
صدای من از میان ِ اشک های ذره بینی
چهره ی تو را سخت می بیند
ساکت و دقیق می شود و ، عاقبت
در تاریکی
لبخند بر چهره ی تو را
می بیند
می بیند ، اما
به یادش
نمی آورَد .

دوربین عکاسی ام
با لنز گشاده و خیره
سلول به سلول پیکر شهرم را چون موش می دود
در جستجوی شبح عمارتی
سالخورده ،
رو به ویرانی
که آن هم گمانم ،
تاژک کوچکی از پاهای قاصدک وهم بود و من فردا
جایی دیگرم ؛

هر چند

، امروز
بیست و پنج سال خیابان که داشتم ، بر قدم ها نقش بر خون است
شاید این خیابان ها را
دیگر کسی نبیند
باور میکنی ؟
نه من
نه دوستان
نه دشمنان مان .

آیا
خوابی که هرگز ندیدیم را
این دلمه های سرخ در رگ و رباط خاک می بینند ؟ ، می پرسم و
کسی می گوید : ها .
کسی که دندان ِ نیش ِ ژ-3 در دهانه ی قلب نامقارن اش زندگی میکرد
شاید
همان کسی که آتش گرفته بود ، بیهوده می گریخت
در بادهای شرجی ، در پاناسونیک سیاه و سفید
شاید
همان که بر آبهای خلیج فارس شناور بود
سیاه و باد کرده
چون رگ های آفتابی که جمعه های 1367 می کُشت .

و امروز ، صبر
بر صفحات جزوه ی علم اصول هم بخیه بسته است .
امیدها ،
مثل رگه ای از پرندگان ناشناس
زل می زنند به عکس خویش :
در فنجان قهوه ئی که از شب پیش
کسی نخواسته اش سر بکشد و من ،
صدای شعله کش تو را می شنوم
که از دو سوی ساختمان های سیمانی
ایستاده بر قله های الکل
چون گرگ های سپید ،
زوزه سر داده ، می خندد ، می گرید ، مات می مانَد ...
و بی آنکه هیچ کدامش را
در پنجره های لعنت بسته جا بگذارد
ردش را می کشد و تا حمام ، تا انباری ، تا جالباسی و تا قهوه جوش را
قدم به قدم خرد می کند .

ای خرده خرده های من ، تو به من بگو
که این
صدای توست ، در بندرگاه ،
در بار انداز
کافه ی بین راه ،
... به من بگو
که این صدای توست ،
در قلب ِ تکه خونی که با دو پای منجمدش
با شامه ی سرسام آور
از میان بوی نوری که چشم هاش را کنده ،
می دود ،
نفس زنان ،
تکه به تکه ،
... می گریزدش ،
به خانه های تو در ، خیابان های بعد



*


88/4/2






Sunday, December 6, 2009





-