Neko

Stani Stani Ibar Vodo
Saturday, December 5, 2009


باز باید برم ببینم بلیط مونده برای قطار نیمه شب یا نه . که توافق میکنیم پول کم بدیم و توی راهرو بشینیم . چائیده م باز ، هشت ساعتی از نیمکت و علف عکس گرفتم . هوا میگفت برف میخواد بیاد ، اما به جاش باد اومد . مه هرچی علف بود و نیمکت بود پوشوند .
از اینکه مثل جهود سرگردان مدام تو راه باشم خوشمم داره میاد . گفتم شیشه ی عینکمو پلاستیک فشرده نسازه ، میدونم ضخامت اش بیشتر بهم مشروعیت میده . اینکه چشمی که نصف اندازه ی طبیعی ش نشون بده یا چشم یه خرخون پیاده ست یا چشم یکی که قوای عقلی ش زائل شده . من هیچکدوم نیستم . من به اون چشم نیاز دارم .


گفتم تو زیر گذر یه کاسب بالفطره میاد سراغم میپرسه چی میخوام . وقتی میگن برو زیر گذر راه آهن ماکسیمیلیانا آدم فکرشم نمیکنه تو یه مغازه ی شیک بزرگ سبز بشه که یه دختره هم خندان آماده ی کمک کردن ِ آدم بیاد جلو . لبخند جاکشان . مثل بوتیک های مارک دار وقتی فصل خون پدر میشه . گفتم یه جور مغازه ی ترک اعتیاده حتما . نه که واقعا حشیش نفروشن و قرص گچی رو بگن استامینوفنه . دروغ نمیگفتن و از همین لجم گرفت .


بچه که بودم آرمانگرا بودم . شاشم که کف کرده بود بیشتر آرمانگرا شده بودم . برا همین فقط وقتی خبر شدم که تو الکل سفید داروخونه ها تازگی گه قاطی میکنن که خریدارای ریغو و جوش جوشی رو تار و مار کنن اولین بار شد که پام باز شد به میکده ی شبانه روزی سر خیابون . یه بسته خریدم . نه برا اینکه اینا دروغ نمیگفتن و واقعا علف درست بارت میکردن و نه هم برا اینکه دیگه آرمانگرا نبوده باشم ، اما این زیر گذر ماکسیمیلیانا ، وقتی پله هاشو بالا میرفتم دیگه غرق کثافت نبود و بوی چند جورعطر ویکتوریایی میداد نه بوی همیشگی سیفلیس . نه ، من هیچ وقت از افراطم در خیال پردازی سرخورده نمیشم . یه بسته خریدم تا شاشیده باشم به راهکار جامعه شناسانه ای که خندان و آماده ی کمک کردن میاد جلو و میگه " الانسان حریص بما مُنع !" هی دارم میرم ایستگاه قطار ، هی دارم از ایستگاه قطار میام . خیال میگه روبرت انکه هم از این کارا میکرد . خیال وقتی افسرده ست میگه .

یاد فرشته افتادم که میگفت : بریم هلند . تنها جایی که انواع شت آزاده .
فرشته میگفت : شیش مهر که زدم بیرون بهت زنگ میزنم بریم یه جا شروع کنیم کار کردن و پول پس انداز کنیم .
کار کنیم ؟ پول در آریم ؟ چی میگی دختره ؟ چقدر ؟ چه مدت ؟ فرشته دیپلم ردی بود ، منم ول کرده بودم . اما گفتم عالیه ، هستمت . خبرشو بهم بده شیش هفت مهر . شماره مو داری که ؟ گفت آره ! دارم ..
من میدونستم که شیش مهری در کار نیست . باید جرات میکردم و بهش میگفتم اینو . میگفتم تا قیامت به پا میکرد و زمین و زمان رو بهم میپیچید . لخت میشد تو لابی و بعد تا دوازده ساعت صدای جیغش می اومد از اتاق . بیخود نخواستم امیدشو ازش بگیرم . اون آشغال چه امیدی باید میداشت ؟ اینکه چهار تا آشغال که یکی هم من بودم رو همقطار واقعی ش میدونست هم اسمش امید نبود . خاک تو سری بود . چون ده مهر بود که من براش دو تا کتاب بردم . یه ساعت بر و بر نگاهم کرد فرشته . واقعا دوزاری م نیفتاد . داد زدم ابله منم . موهامو کوتاه کردم ، از اسید که در نیومدم ... خندید و گفت دمت گرم . تشکر کرد . اما وقتی دیدم کتاب رو برعکس گرفت دستش و خیلی جدی سرشو توش فرو برد ، آروم خداحافظی کردم و رفتم . انگار یه دستی اومد که خیلی با طمانینه اسلاید زمان و مکان رو عوض کنه و بره . تا اسلاید عوض نشده بود - گفت : هاها ، از کجا میدونستی من به مادرم میگم خرس پاندا ؟ - کتابه یکی ش خرسهای پاندای ویسنی یک بود - ... همون طور وارونه به دست . دیگه بی خیال عوض کردن اسلاید شد . اسلاید دیگه ای رو فقط انگار گذاشت رو قبلیه و رفت . مادر فرشته یه زن چاق و خنده رو بود که مثل همه ی زنای پائین شهر چادر سر میکرد از روی پیرهن گلدار . خیلی واقعی میدونستم اما از کمبریج مدرک ریاضی محض داشت .

منتظرم این بچه از رو اینترنت پاشه و من دست بردارم از پر کردن نت پد . کار دارم . باید ببینم آیا فلان چیز دندون گیری تو بهمان دانشگاه میتونم پیدا کنم . این نکبتی که میخونم خیلی جدی قصد کرده منو تبدیل کنه به بابام . میترسم یه روز بشه هر جا میشینم شروع کنم به شرح تاریخ ادوارد سوم و جنگ های صد ساله با حرص و هیجان .

هی میگفتم فردا دیگه میرم و دفتر شعرهای فرشته رو از پرستاره میگیرم . مگه خودش نمیگفت که من تنها دوستشم ؟ چهار سال تمام هی خواستم برم بگیرمش که هر بار یه کوفتی پیش می اومد و نمیرفتم . فکرشو میکنم میبینم خوب میدونم چه کوفتی بود که پیش می اومد . دیگه اون قدر عوضی نبودم که شش سال بعد بشینم و رو برگ های دفتر که جلوم بازه حشیش و توتون پهن کنم و بهش بگم فکرشو نکن ، دنیا گوشه به گوشه ی رو تخته شُسته ش همون هلنده .

فکر میکنم . کاش میشد مثل چیف ، سرخپوسته ، تو آشیانه ی فاخته این روشویی که شبانه روز بی وقفه در حال شره کردنه رو از جا کند و کوبید به در یا شاید دیوار . بعد هم دوان دوان گم شد لای یه خط مه گرفته از درخت و رفت . نه سمت قطارا، یه سمت دیگه رفت . مثلا به اونی که انگار یه جور صدف دریایی بود ، که صداش قلپ قلپ میکرد ، اونجا که یه حباب رو آورده ن که بترکه ، سگه که گم شده بود و چه زوزه ای میکشید ، اونجا که منو دیدن و ترس برشون داشت ، اونجا که کسی منو ندید ، اونجا که آب سفید شد و رفت ، پس کدوم گوری بود ؟ ازش پرسیدم : پس کدوم گوری بودی ؟

حبابه رو نشون داد که دست تکون میداد و نسیم می بردش .
قطارمون رو که اون پایین مثل مار میخزید .




1 Comments:
Anonymous maryam baan said...
اساسا حال می کنم با نوشته هات
هرچند که می دونم بیشتر اینجا نقد می خواد تا تحسین

Post a Comment