من که خواب ندارم
تو هم که نمیدانی
سینه ی شیشه ای موج شب ها در آستان در اتاقت بایستد چه فتنه ایست
که رد شوی حباب به حباب
از آسمان گچ و بخار ..
یاد در یاد ، که به هر چه بر کرانه ها خیره میشدی ،
غرق میکردیش در کف و
بوی تلخ کوکنارستان و ، شیون کم نور قورباغه ها
های ، ای تو با عدسی های ماهی گون ! ای تو ...!
شاید
اگر روزی
با دست های عاریتی
که پوست به پوست در سیاهی می سوزد و
غبار میشود
به نوازش بر سر سبز کرانه ها فرود آمدی ،
- ای قناره های آب -
من آنجا باشم
باز
میان سبزه های لگد کوب
خفته باشم ،
سال به سال ، تکه به تکه
اگر می خوابیدم ، شاید می دیدمت
شاید نمی دیدمت
در این غبار الکل که از مسیر خوابم می گذشت و
تو سوار بر برفک های آبی اش دست تکان می دادی
شاید خیال کردم ، تو دست تکان نمی دادی
نمی دانم
نمیدانم ات ،
تو را ، ای بادنمای چرخانِ Lethe .
اگر دست هایت درسلول های کوچک و سیاه ِ ریموت کنترل نمی مُرد
اگر دوباره تابستانی بود که شبها
از آتش لیمویی اش ، بلور به بلور ، یخ به یخ ،
بیاویزی
بیجان و چکه کنان بر در و دیوار ِ خانه ات
باز می توانستم ببینم ات
باز می دیدمت .
فردا جایی دیگر خواهم بود
هر چند ، اکنونم سوار بر کلید های کامپیوتر
در رگ ِ نسیمی که غم آلود از گردنه ی موسیقی می وزد ،
میخواهم چیزی بگویمت ، هر چند
صدای من کور است
صدای من از میان ِ اشک های ذره بینی
چهره ی تو را سخت می بیند
ساکت و دقیق می شود و ، عاقبت
در تاریکی
لبخند بر چهره ی تو را
می بیند
می بیند ، اما
به یادش
نمی آورَد .
دوربین عکاسی ام
با لنز گشاده و خیره
سلول به سلول پیکر شهرم را چون موش می دود
در جستجوی شبح عمارتی
سالخورده ،
رو به ویرانی
که آن هم گمانم ،
تاژک کوچکی از پاهای قاصدک وهم بود و من فردا
جایی دیگرم ؛
هر چند
، امروز
بیست و پنج سال خیابان که داشتم ، بر قدم ها نقش بر خون است
شاید این خیابان ها را
دیگر کسی نبیند
باور میکنی ؟
نه من
نه دوستان
نه دشمنان مان .
آیا
خوابی که هرگز ندیدیم را
این دلمه های سرخ در رگ و رباط خاک می بینند ؟ ، می پرسم و
کسی می گوید : ها .
کسی که دندان ِ نیش ِ ژ-3 در دهانه ی قلب نامقارن اش زندگی میکرد
شاید
همان کسی که آتش گرفته بود ، بیهوده می گریخت
در بادهای شرجی ، در پاناسونیک سیاه و سفید
شاید
همان که بر آبهای خلیج فارس شناور بود
سیاه و باد کرده
چون رگ های آفتابی که جمعه های 1367 می کُشت .
و امروز ، صبر
بر صفحات جزوه ی علم اصول هم بخیه بسته است .
امیدها ،
مثل رگه ای از پرندگان ناشناس
زل می زنند به عکس خویش :
در فنجان قهوه ئی که از شب پیش
کسی نخواسته اش سر بکشد و من ،
صدای شعله کش تو را می شنوم
که از دو سوی ساختمان های سیمانی
ایستاده بر قله های الکل
چون گرگ های سپید ،
زوزه سر داده ، می خندد ، می گرید ، مات می مانَد ...
و بی آنکه هیچ کدامش را
در پنجره های لعنت بسته جا بگذارد
ردش را می کشد و تا حمام ، تا انباری ، تا جالباسی و تا قهوه جوش را
قدم به قدم خرد می کند .
ای خرده خرده های من ، تو به من بگو
که این
صدای توست ، در بندرگاه ،
در بار انداز
کافه ی بین راه ،
... به من بگو
که این صدای توست ،
در قلب ِ تکه خونی که با دو پای منجمدش
با شامه ی سرسام آور
از میان بوی نوری که چشم هاش را کنده ،
می دود ،
نفس زنان ،
تکه به تکه ،
... می گریزدش ،
به خانه های تو در ، خیابان های بعد
*
88/4/2
اینجا قبل از اینکه وبلاگش کنی، کافه نبوده؟
با دیوار های مشکی و صندلی های لهستانیه قدیمی و نور زرد
اینجا گم شده بود. قبل تر از اینکه حتی کافه باشه و من به تناسخ اعتقاد دارم مثل یه بوداییه شیزوفرن