Neko

Stani Stani Ibar Vodo
Tuesday, December 15, 2009
شاید این خیابان ها را دیگر کسی نبیند
من که خواب ندارم
تو هم که نمیدانی
سینه ی شیشه ای موج شب ها در آستان در اتاقت بایستد چه فتنه ایست
که رد شوی حباب به حباب
از آسمان گچ و بخار ..
یاد در یاد ، که به هر چه بر کرانه ها خیره میشدی ،
غرق میکردیش در کف و
بوی تلخ کوکنارستان و ، شیون کم نور قورباغه ها
های ، ای تو با عدسی های ماهی گون ! ای تو ...!

شاید
اگر روزی
با دست های عاریتی
که پوست به پوست در سیاهی می سوزد و
غبار میشود
به نوازش بر سر سبز کرانه ها فرود آمدی ،
- ای قناره های آب -
من آنجا باشم
باز
میان سبزه های لگد کوب
خفته باشم ،
سال به سال ، تکه به تکه

اگر می خوابیدم ، شاید می دیدمت
شاید نمی دیدمت
در این غبار الکل که از مسیر خوابم می گذشت و
تو سوار بر برفک های آبی اش دست تکان می دادی
شاید خیال کردم ، تو دست تکان نمی دادی
نمی دانم
نمیدانم ات ،
تو را ، ای بادنمای چرخانِ Lethe .

اگر دست هایت درسلول های کوچک و سیاه ِ ریموت کنترل نمی مُرد
اگر دوباره تابستانی بود که شبها
از آتش لیمویی اش ، بلور به بلور ، یخ به یخ ،
بیاویزی
بیجان و چکه کنان بر در و دیوار ِ خانه ات
باز می توانستم ببینم ات
باز می دیدمت .

فردا جایی دیگر خواهم بود
هر چند ، اکنونم سوار بر کلید های کامپیوتر
در رگ ِ نسیمی که غم آلود از گردنه ی موسیقی می وزد ،
میخواهم چیزی بگویمت ، هر چند
صدای من کور است
صدای من از میان ِ اشک های ذره بینی
چهره ی تو را سخت می بیند
ساکت و دقیق می شود و ، عاقبت
در تاریکی
لبخند بر چهره ی تو را
می بیند
می بیند ، اما
به یادش
نمی آورَد .

دوربین عکاسی ام
با لنز گشاده و خیره
سلول به سلول پیکر شهرم را چون موش می دود
در جستجوی شبح عمارتی
سالخورده ،
رو به ویرانی
که آن هم گمانم ،
تاژک کوچکی از پاهای قاصدک وهم بود و من فردا
جایی دیگرم ؛

هر چند

، امروز
بیست و پنج سال خیابان که داشتم ، بر قدم ها نقش بر خون است
شاید این خیابان ها را
دیگر کسی نبیند
باور میکنی ؟
نه من
نه دوستان
نه دشمنان مان .

آیا
خوابی که هرگز ندیدیم را
این دلمه های سرخ در رگ و رباط خاک می بینند ؟ ، می پرسم و
کسی می گوید : ها .
کسی که دندان ِ نیش ِ ژ-3 در دهانه ی قلب نامقارن اش زندگی میکرد
شاید
همان کسی که آتش گرفته بود ، بیهوده می گریخت
در بادهای شرجی ، در پاناسونیک سیاه و سفید
شاید
همان که بر آبهای خلیج فارس شناور بود
سیاه و باد کرده
چون رگ های آفتابی که جمعه های 1367 می کُشت .

و امروز ، صبر
بر صفحات جزوه ی علم اصول هم بخیه بسته است .
امیدها ،
مثل رگه ای از پرندگان ناشناس
زل می زنند به عکس خویش :
در فنجان قهوه ئی که از شب پیش
کسی نخواسته اش سر بکشد و من ،
صدای شعله کش تو را می شنوم
که از دو سوی ساختمان های سیمانی
ایستاده بر قله های الکل
چون گرگ های سپید ،
زوزه سر داده ، می خندد ، می گرید ، مات می مانَد ...
و بی آنکه هیچ کدامش را
در پنجره های لعنت بسته جا بگذارد
ردش را می کشد و تا حمام ، تا انباری ، تا جالباسی و تا قهوه جوش را
قدم به قدم خرد می کند .

ای خرده خرده های من ، تو به من بگو
که این
صدای توست ، در بندرگاه ،
در بار انداز
کافه ی بین راه ،
... به من بگو
که این صدای توست ،
در قلب ِ تکه خونی که با دو پای منجمدش
با شامه ی سرسام آور
از میان بوی نوری که چشم هاش را کنده ،
می دود ،
نفس زنان ،
تکه به تکه ،
... می گریزدش ،
به خانه های تو در ، خیابان های بعد



*


88/4/2






3 Comments:
Anonymous don julio said...
baba rimbaud ;)

Anonymous فئو said...
نه رفیق. گمون نکنم نسی ِ من همون نسی‌ای باشه که تو می‌گی. خواستی اگه امشب مسیج داد (که البته داد: درباره‌ی یلدا بود) یا فردا توی فیس‌بوک دیدمش، آمار تو رو می‌گیرم ازش ببینم می‌ششناسه یا نه. علی‌ای‌حال؛ فراموش نکن که دنیای کوچیکی‌یه

کلمه های وحشیه تلخ
اینجا قبل از اینکه وبلاگش کنی، کافه نبوده؟
با دیوار های مشکی و صندلی های لهستانیه قدیمی و نور زرد
اینجا گم شده بود. قبل تر از اینکه حتی کافه باشه و من به تناسخ اعتقاد دارم مثل یه بوداییه شیزوفرن

Post a Comment