Neko

Stani Stani Ibar Vodo
Tuesday, January 5, 2010
نمیخواهم چهره اش را با دستمالی فرو پوشم تا به مرگی که در اوست خو کند
پرواز کن ، بیارام ، دریا نیز ...، دریای من نیز . دریای سفیدم ، دریای تلخم ، همان که توش برف می بارد . همان که کیلومترها ، قطره قطره توش می ریزند . دو ساعتی هست که نشسته ام ، با خودم حرف میزنم ، هیچ چیز اشکم را نگه نمیدارد . گندش در آمده ، در می آید . هرگز نتوانستم صف مردگان را به ایستادن مجاب کنم . رفتگان ایستادن نمی دانند . هرگز از یادم نمیرود ، ویسوا چنان سرد و سنگین ، که به پیش میرفت بی آنکه حتی بداند ماه ها به تماشایش ایستاده ام . هرگز از یادم نمیرود ، همیشه پاهایم در سنگ فرو می رود و سخت و بی جان می شود ، از خواب پرت میشوم ، مثل اینکه توده ای خاک مرا بیرون پرت کرده است . پاهام سر جایش است . هیچ چیز سر جایش نیست .

در فکر فنجان قهوه ای هستم که صدایش از آشپزخانه ی مسافرخانه ای در کراکف می آید . سرد شده ، باید فکری برای هوا کرد ، باید فکری برای سوگند ها و پیمان ها کرد . با آب شدن برف ها بر زمین ، پیمان های من یکی یکی می شکنند . همیشه به جان برف ها قسم خورده ام . فردا میخواهیم برویم به آشویتس . آشویتس را به یک مرکز توریستی تبدیل کرده اند . خواب دیده ام که در خواب مُرده ام ، ایستاده ، همان قدر واقعی که در بیداری میبینم که زنده ام ، راه می روم . فنجان قهوه ام سرد شده ، تمام تیرهای چراغ برق را با یک شمشیر چوبی می کوبم ، می اندازم . میوه های کاج بر زمین برهنه می افتند ، بر پاهام ، نرم ، سنگین ، نقش شان بر سنگ ها فرو میرود ، همان طور که پاهای من . من قدر بز نمیفهمم .

میخواهم یکی بیاید الان بالای سرم ، هر کی میخواهد باشد ، فقط نامه ای دستش باشد ، آورده باشد امضای فسخ شده ای را نشانم دهد ، بگوید میدانی این چیست ؟ دوست دارم یکی بیاید و فقط بگوید : نترس ، تمام شده میریام ، همه ی تو دروغی بیش نبود که تنها خودت بودی که باور می کردیش . آرام بگیر ، تو در زباله دان مُرده ای .

امروز پنجم ژانویه ، ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه ی صبح بود . در لابی مسافرخانه نشسته بودیم . گفتم : میخواهم برگردم گدانسک . بروم اتاقم ، گرسنه که شدم نیمه شب بزنم بیرون ، بروم سیگار بگیرم . گفتم نمیخواهم برگردم گدانسک . میخواهم بروم همین دور و بر تا ابد کسچرخ بزنم . برف بخوریم و از هر ده کلمه که میگوییم نه تایش کثیف باشد . نگفتم نمیخواهم بمانم و نگاه کنم که چطور از فاش شدن دروغی که از فرط سادگی این چنین بی دفاع است بر می آشوبم . گفتم خانه خیلی دور است .
باد می آید ، میگوید بیا بادبادک هوا کن در من . ریکو میگفت : تو را هم به یکی از بادبادک ها می چسبانیم .

درست ساعت پنج و پنجاه و پنج دقیقه ی صبح بود . میگویم یک رویای خوب ، رویای مرده است . در کسری از ثانیه میخواهم کسی بیاید ، بپرسد آیا آرزویی دارم ؟ گریه میکنم و ریکو میگوید : همه چیز درست میشود . آرزویی ندارم . در کسری از ثانیه میخواهم به یارو که آمده از آرزویم بپرسد بگویم چیزی ندارم و ردش کنم . نرگس گفته بود : هر وقت نگاه کنی و ببینی ساعت و دقیقه یکی هستند یعنی یک آرزو کن . نگاه میکنم به ساعت و دقیقه که دیگر یکی نیستند . یارو هم اصلا نیامده چیزی بپرسد ولی اگر می آمد ردش نمیکردم . میخواهم رو کنم بهش و بگویم : هوی ، الان در ساعت 8:44 آرزویی دارم به رنگ ِ آب زیپو ، که برآوردنش کار خدا هم نیست . میخواهم بگویم خدا گه خورده از این عرضه ها داشته باشد . بگویم تنها میخواهم به برف بدل شوم . به پیمان های فرو ریخته . تو و خدایت و هر آشغالی میفهمید برف ِ چی منظورم است ؟ ها ؟ برف ، برف معمولی .
ساعت تکه تکه گذشت . میخواهم کسی باشد که تنها بگوید : اشکالی ندارد میریام ، میگذرد . اما نمیگذرد . هیچ چیز نمیگذرد مگر آرزوهات . بهترین رویایی که توانسته ام داشته باشم همواره ، تنها به مرگ رویایی تسلیم شدن است . و گذشتن از سرزمین های پهناوری که نام همه شان زندگی بود . با سرعت تند باد ، با پلکی که بسته میشود و وقتی باز میشود دیگر در برابرش هیچ نیست ، که وقتی باز میشود تنها خیس خیس است . نمیهمم چرا آخر ؟ مگر بادبادکم ؟ مگر حلزون له شده در صدفم ؟

*

پی نوشت امشب :
حاضر به یراق در لابی در انتظار ساعت قطار . عصر هوا بوی نفس های مردگان را میداد . گفتیم نکند یکی مرده ؟ اولش فکر کردم من که کسی را برای مردن ندارم . چرا ، دوستهام ، گایز ، خواهرم ، اما کسی نمرده بود . کراکوف شهری ست که با شدتی افزون بر 200 دسی بل درد میکند . با قلب غیر مسلح دردش شنود نمیشود . فکر که میکنم میبینم بیخود توهم برم داشته که حق زندگی دارم . کی این حرفا را یادم داده ؟ کی گفته برو دُم در آر و بگو مگر من حق ندارم ؟؟؟ قطار هر بار که می آید وسوسه ای خطیر را مثل گرد روی ریل به جا میگذارد . از مغازله با این وسوسه خوشم آمده ، لبخند میزنم ، عقب میروم ، گوشه های بلیط را جویده ام . باد میزند ، باد بهش چشم روشنی چه میدهد ؟ کراکوف شهر زیبایی نیست ، انگلیسی حرف زدن توریست ها زشتش کرده است . یک روز آدم بلند میشود و میبیند به هیچ کس و هیچ جا تعلق ندارد . میرود دوش میگیرد ، غذا میخورد و هر کاری دم دستش می بیند می کند ، لم میدهد ، دسته ی ورق های بازی و گردبادهای طلایی را جمع میکند ، خیره میشود ، آماده ی رفتن است ، اما سلول های قلبش یکی یکی در دهانش از قطار پیاده میشوند . میگردد و ساعت حرکت هر کوفتی را چک میکند . میبیند اما ، هیچکدام مال او نیست .


-
3 Comments:
Anonymous don julio said...
Arbeit macht frei...

gamun nakonam hich bardegi betune ma ra azadi biare....

Anonymous رسول said...
نمی دونم امروز چند لعنتیه ژانویه بود، اما وقتی داشتم اینا رو می خوندم همزمان سانگ او جوی نیک کیو رو هم گوش میدادم که تداخلی عجیب با این نوشته ها پیدا کرد: جوی، دختری به اسم میریام، از حوالی کراکوف با چهره ی خودشه که هم با برف ها پیمان بسته، هم جنون آنی برش داشته، حالا هم می خواد خودش رو تنها رها کنه، قراره برف بشه. او مای گاد، حالا اینکه بچه ها و کشتار به کجا میره به کنار، قبل تر ها رویاهایی که داشته رو خودش دفن کرده، این صحنه به اندازه کافی خشونت داشته که ما نخوایم به یه صحنه ی خشن تر مث کشتن آدم توش بپردازیم. اما شاید میریام بهتر بود اینو قبول می کرد که ما ها همیشه خودمون بودیم، قرار نبود تو پوست و کالبد اون رویا ها بریم، رویا ها موجودات آزادی بودند که حوالی مخ ما در حال چرخش بودن، اما اون موقع که خواستیم تنشون کنیم، مردند. هممش همیشه همین بود، سانگ آو میریام.

Anonymous علی غنجی said...
خیلی طولانی بود مطلبت.خوندن مطالب طولانی برای آدمی به کونگشادیِ من احتیاج به شرایط پیچیده ای داره!(یکی نیس بگه حالا خب که چی ؟ )به هر حال اگه برات ممکنه یه ورژن کوتاه هم از مطالبت(:D)
اگه میبود و ملت میتونستن بهرمند بشن خوب بود(به هر حال من نظر خودم رو میگم!)

Post a Comment