Neko

Stani Stani Ibar Vodo
Monday, March 22, 2010
هانکا ! تن شیرین ات بر لولاها فشرده است


از کوچه های هر جهنم دره ای راهش را باز میکند ؛ میشنومش . دیگری هم میشنود ، ریکو هم که خوابیده میشنودش . یادم هست ؟ یادم نرفته ؟ اما روزی را که درست ساعت پنج صبح بود . که همه ی صداها فرق کرده بود ، صدای خواب میداد . من بیدار بودم . نسیم و ریکو هم . سپیده که سر زد ، شنیدم نسیم رفت و در رختخوابی که هفته ها روی زمین پهن کرده بودم خوابید . ریکو همانجا روی مبل نشست . میگفت صدای مویه ی زنی می آمد . میگفت سرش را چرخانده ، هیچکس نبود .

من روزها ، هفته ها ، ماهها بیدار ماندم . تا آخرین شبی که چهار ساعت تمام زیر باران مانده بودم . که پاهام از کار افتاده بود . من در ایستگاه اولشتین بودم ، اولشتین آن ایستگاه نیمه ویران بود . در ایلاوا بود که برف ها برم گردانده بودند . در ایلاوا که به اولین قطار آویخته ، پرسیده بودم : کجا می رود ؟ ... و باد می آمد . گاه مارتا ها در دسته ای پدیدار میشدند ، در هوا جیغ میزدند و میرفتند ، و من قطار عصرگاه را دیدم که جلوی صورتم ایستاد . در اولشتین بود . و تلفن خیس خیس بود . گفتم : نمی توانم بلند شوم . داد زدم : خواستم بروم سوارش شوم ، نشد !.. قطار رفت . گوشی زنگ خورد و زنگ خورد و زنگ خورد . خیس خیس ، آوازش را میشنیدم . دکمه ها را که یکی بعد از دیگری میفشردی اما ، پنداری هر یک کلید انفجار چیزی باشد ، هیچ یک از دکمه ها به جای اولش بر نمیگشت .

توی ماشین تمام شیشه ها را بخار گرفته بود و اولشتین ، جاده اش سخت پیچ در پیچ و باریک بود . کنار یک سه راهی توقف کردیم ، چای خریدیم . سوسیس داغ خریدیم . درب دستشویی را باد به هم میزد ، و از پنجره نگاه میکردم و تابلوها در سه راهی هر یک به سویی نگاه میکردند . که یکی از راههاش به خانه ام میرفت . دیگری به ایلاوا ، پزنان ، ورشو . سومی به خانه ی ولادیسلاو .

پیاده شد تا چای بگیرد . در مغازه را که باز کرد ، برگشت . طوری برگشت که انگار ماشینش در آتش میسوزد و جرقه هایش به تمام جاده می پاشد . طوری برگشت که انگارمیبیند که این طور میشود و من هنوز در ماشین نشسته ام . تو رفت . من هم تو رفتم و در داشت بسته میشد . نگاهش داشتم ، بسته نشود . قطار سوت کشید ، شعله ها تا آنجا هم آسمان را سوزانده بود . حالا انگار فقط دوده بود ، تنها آسمان سیاه اول صبح که ده ها سال به عقب بازگشته باشد . صبح دیگری بود ، صبحی نیامده ، آسمانی جا مانده که هن هن کنان در رنگ می دوید ، و دوباره میدیدم که صداها چقدر صاف و به سان مویه ای نافذ است . یکباره سخت احساس بیچارگی کردم و گریه ام گرفت . ولادیسلاو شانه ام را محکم چسبیده بود . با سوت بعدی صورتم را از صورتش برگرفتم و در بسته شد و من سرم را به شیشه چسباندم . سردی شیشه ها تند و تندتر شد و باد از درزش درون آمد . ما دست تکان میدادیم ، هر بار که چشم هایم را باز میکردم ، هر بار با سرگشتگی و تشنج دست تکان میدادیم . بار آخر زنی شانه ام را تکان داد ، بیدارم کرد و با لبخند ، به لهستانی چیزی گفت که دانستم اولشتین است . اولشتین که به گاه عزیمت سرد است و بر دقیقه هاش خیره مینگرد ، بادخیز است ، و همواره ایستاده بر انتظار است ، اما ، تنها به گاه بازگشت است که چون دلی ویران می نماید .


صدا که قطع میشود ، میپندارم همه چیز در آن دورها دوباره رنگ میگیرد . رنگها آرام و خزنده راهشان را از میان امواج لغزنده و نیم سوز صدا باز میکنند . نرم در ایستایی صداهای بیرون شکل میگیرند ، آن سان که بشارتی نیامده ، و یا آن سان که انفجار ستاره ای از قرون بی شمار دور ، آه کشان و خستگی ناپذیر خودش را تا زمین می کشاند . من به شعله های سرخی می اندیشم که آن قدر در هوا ، آن قدر بالای سر خاک های ممهور و خانه های پُستی می مانند تا نوبت تنفس شدن شان فرا رسد . آن سان که مثل عطیه ای الهی به درون کشیم شان . ریکو صدای دکمه های کیبوردم را میشنود . شاید برای همین است که نمیخواهد بیدار شود . او به عمد زیر ملافه ها و بالش های آتش گرفته نهان شده بی آنکه هیچکس هرگز بداند به چه فکر میکند .

" نه ، من حالم خوب نیست . میخواهم راستش را بنویسم ؛ من حالم خوب نمیشود . شاید مجازات هرگز نفهمیدن دیگری ، زائل شدن درک من از خودم بوده باشد ، چرا که نمیدانم چه دارد رخ می دهد ، و یا اصلا چیزی رخ میدهد هیچ ، و یا اصلا من دارم در اتفاقات هرگز رخ نداده ام فراموش میشوم ؟ ورشو بدون من چطور است ، خوب است ، عکس هایم را به یاد دارد ؟ هنوز میپندارم آن اولشتین لعنتی همان ورشو بود ، و آن بار بدون من . و آن بار که سخت بدون هم بودیم . و بارها که در قطار نشسته ام و دور و دورتر میشوم ، هدفون در گوشم است ، که سخت آشوبم ، که سخت پیراهنم بر من تنگ است و سخت احساس بیچارگی میکنم . قطار از دشت های یخ و مزرعه های گِل آلوده میگذرد و من روزها از گوگل ارث پایین را نگاه میکنم و خود را باز میشناسم دوباره ، که میان آدرس ها راه میروم هنوز ، و پاسخ آنها که بسیار دوست میدارم را بر مختصات های شکسته علامت میکشم ."




5 Comments:
Anonymous حامد said...
امروز بیست و دوی مارسه. ینی تا امروز که دوی فروردینه هنو زنده ای. هنوز چیزایی می نویسی که من سردرنمیارم. بقیه ش مهم نیس. مهم نیس که لهستان سوررئالی که تو می سازی هیچی نشون آدم نمیده. و آدم همه ش به این فکر می کنه که نه لهستان نباید همچین جایی باشه. که ملحفه ها آتیش بگیره.
حوصله م سر رفته. چرا نداره.

از همونجایی که آسمون سوخت و چایی و سوسیس داغ و بادی که در دستشویی رو به هم میزنه تا پاراگراف آخری که تنگش کردی تو گیومه
لهستان دوره
آره
نوستالوژی نیست. شاید یه عادت جدید باشه از خیالی که خیلی شدید چسبوندیش تو کاغذ. چی بگم؟ ویســـــــــوا

Blogger AVERA said...
in baa payaambari befrest ke tanhaa goosh konad -

Blogger AVERA said...
in baaR ..

Anonymous don julio said...
...miroslawa...ozae zendegit ruberahe?

Post a Comment