از کوچه های هر جهنم دره ای راهش را باز میکند ؛ میشنومش . دیگری هم میشنود ، ریکو هم که خوابیده میشنودش . یادم هست ؟ یادم نرفته ؟ اما روزی را که درست ساعت پنج صبح بود . که همه ی صداها فرق کرده بود ، صدای خواب میداد . من بیدار بودم . نسیم و ریکو هم . سپیده که سر زد ، شنیدم نسیم رفت و در رختخوابی که هفته ها روی زمین پهن کرده بودم خوابید . ریکو همانجا روی مبل نشست . میگفت صدای مویه ی زنی می آمد . میگفت سرش را چرخانده ، هیچکس نبود .
من روزها ، هفته ها ، ماهها بیدار ماندم . تا آخرین شبی که چهار ساعت تمام زیر باران مانده بودم . که پاهام از کار افتاده بود . من در ایستگاه اولشتین بودم ، اولشتین آن ایستگاه نیمه ویران بود . در ایلاوا بود که برف ها برم گردانده بودند . در ایلاوا که به اولین قطار آویخته ، پرسیده بودم : کجا می رود ؟ ... و باد می آمد . گاه مارتا ها در دسته ای پدیدار میشدند ، در هوا جیغ میزدند و میرفتند ، و من قطار عصرگاه را دیدم که جلوی صورتم ایستاد . در اولشتین بود . و تلفن خیس خیس بود . گفتم : نمی توانم بلند شوم . داد زدم : خواستم بروم سوارش شوم ، نشد !.. قطار رفت . گوشی زنگ خورد و زنگ خورد و زنگ خورد . خیس خیس ، آوازش را میشنیدم . دکمه ها را که یکی بعد از دیگری میفشردی اما ، پنداری هر یک کلید انفجار چیزی باشد ، هیچ یک از دکمه ها به جای اولش بر نمیگشت .
توی ماشین تمام شیشه ها را بخار گرفته بود و اولشتین ، جاده اش سخت پیچ در پیچ و باریک بود . کنار یک سه راهی توقف کردیم ، چای خریدیم . سوسیس داغ خریدیم . درب دستشویی را باد به هم میزد ، و از پنجره نگاه میکردم و تابلوها در سه راهی هر یک به سویی نگاه میکردند . که یکی از راههاش به خانه ام میرفت . دیگری به ایلاوا ، پزنان ، ورشو . سومی به خانه ی ولادیسلاو .
پیاده شد تا چای بگیرد . در مغازه را که باز کرد ، برگشت . طوری برگشت که انگار ماشینش در آتش میسوزد و جرقه هایش به تمام جاده می پاشد . طوری برگشت که انگارمیبیند که این طور میشود و من هنوز در ماشین نشسته ام . تو رفت . من هم تو رفتم و در داشت بسته میشد . نگاهش داشتم ، بسته نشود . قطار سوت کشید ، شعله ها تا آنجا هم آسمان را سوزانده بود . حالا انگار فقط دوده بود ، تنها آسمان سیاه اول صبح که ده ها سال به عقب بازگشته باشد . صبح دیگری بود ، صبحی نیامده ، آسمانی جا مانده که هن هن کنان در رنگ می دوید ، و دوباره میدیدم که صداها چقدر صاف و به سان مویه ای نافذ است . یکباره سخت احساس بیچارگی کردم و گریه ام گرفت . ولادیسلاو شانه ام را محکم چسبیده بود . با سوت بعدی صورتم را از صورتش برگرفتم و در بسته شد و من سرم را به شیشه چسباندم . سردی شیشه ها تند و تندتر شد و باد از درزش درون آمد . ما دست تکان میدادیم ، هر بار که چشم هایم را باز میکردم ، هر بار با سرگشتگی و تشنج دست تکان میدادیم . بار آخر زنی شانه ام را تکان داد ، بیدارم کرد و با لبخند ، به لهستانی چیزی گفت که دانستم اولشتین است . اولشتین که به گاه عزیمت سرد است و بر دقیقه هاش خیره مینگرد ، بادخیز است ، و همواره ایستاده بر انتظار است ، اما ، تنها به گاه بازگشت است که چون دلی ویران می نماید .
صدا که قطع میشود ، میپندارم همه چیز در آن دورها دوباره رنگ میگیرد . رنگها آرام و خزنده راهشان را از میان امواج لغزنده و نیم سوز صدا باز میکنند . نرم در ایستایی صداهای بیرون شکل میگیرند ، آن سان که بشارتی نیامده ، و یا آن سان که انفجار ستاره ای از قرون بی شمار دور ، آه کشان و خستگی ناپذیر خودش را تا زمین می کشاند . من به شعله های سرخی می اندیشم که آن قدر در هوا ، آن قدر بالای سر خاک های ممهور و خانه های پُستی می مانند تا نوبت تنفس شدن شان فرا رسد . آن سان که مثل عطیه ای الهی به درون کشیم شان . ریکو صدای دکمه های کیبوردم را میشنود . شاید برای همین است که نمیخواهد بیدار شود . او به عمد زیر ملافه ها و بالش های آتش گرفته نهان شده بی آنکه هیچکس هرگز بداند به چه فکر میکند .
" نه ، من حالم خوب نیست . میخواهم راستش را بنویسم ؛ من حالم خوب نمیشود . شاید مجازات هرگز نفهمیدن دیگری ، زائل شدن درک من از خودم بوده باشد ، چرا که نمیدانم چه دارد رخ می دهد ، و یا اصلا چیزی رخ میدهد هیچ ، و یا اصلا من دارم در اتفاقات هرگز رخ نداده ام فراموش میشوم ؟ ورشو بدون من چطور است ، خوب است ، عکس هایم را به یاد دارد ؟ هنوز میپندارم آن اولشتین لعنتی همان ورشو بود ، و آن بار بدون من . و آن بار که سخت بدون هم بودیم . و بارها که در قطار نشسته ام و دور و دورتر میشوم ، هدفون در گوشم است ، که سخت آشوبم ، که سخت پیراهنم بر من تنگ است و سخت احساس بیچارگی میکنم . قطار از دشت های یخ و مزرعه های گِل آلوده میگذرد و من روزها از گوگل ارث پایین را نگاه میکنم و خود را باز میشناسم دوباره ، که میان آدرس ها راه میروم هنوز ، و پاسخ آنها که بسیار دوست میدارم را بر مختصات های شکسته علامت میکشم ."
حوصله م سر رفته. چرا نداره.
لهستان دوره
آره
نوستالوژی نیست. شاید یه عادت جدید باشه از خیالی که خیلی شدید چسبوندیش تو کاغذ. چی بگم؟ ویســـــــــوا