Neko

Stani Stani Ibar Vodo
Tuesday, April 6, 2010
شمایل سرگردان خاک
" گل سرخ
ای تناقض ناب
شوق خواب ِ هیچکس نبودن
در پس این همه پلک"

- ریلکه


*


از تو نوشتن به ریخت من نمی آید . مخصوصا بعد از اینکه حسابی به موهام ریده ام ، دیگر پیدا کردن شباهتی بین خودم و آن کوفتی که باید می بودم به چه دشواری شده . غم انگیز است . این که نتوانم ازت بنویسم . این قیافه ی نخراشیده و کون گنده و عرض شانه های یک متری غم انگیز است . همانطور که این یک وعده در روز غذا خوردن ، این مثل الویس پریسلی عزم ترکیدن داشتن . یا نه ، خیلی غم انگیز تر از این چیزها . حتی از برگشتن ترزا به این اتاق ِ فسقلی که فقط یکی از دو خط اینترنت اش کار میکند هم غم انگیزتر است . یاد این کارمندهای از کار بی کار شده ی دهه شصتی می افتم که بوی سیگار فروردین میدهند ، که با نیم ورق جا به جا علامت گذاری شده ی آگهی های روزنامه اطلاعات ، با یک سکه ی دو قرانی کف دستشان ایستاده اند منتظر کنار باجه ی تلفن عمومی ، از آنها که اتاقک داشت ، و یکی بی مصرف تر از خودشان هم دارد آن تو ور میزند . خاصیت حافظه ی من این است که مثل مسنجرها که بعد از دقایقی پشت دستگاه نبودن کنار اسمت میزنند Idle ، دقایقی از تولد یک فکر نگذشته خود به خود به بایگانی ارجاعش میدهد . به جایی که عرب نی انداخت . این هم غم انگیز است .

بعد از گذشت دو روز قرار بود موهای آئلیتا بلند شود . تو گفته بودی . یعنی جلوی موهاش ، که با قیچی از بیخ چیده بود و به نق زدن و غصه خوردن افتاده بود . الان مهلت دو روزه در ایران به پایان رسیده و در لهستان هم نیم ساعتی به پایانش مانده . نیم ساعت صبر میکنم و میدانم بعدش باز موهام همین ریدمان است . هر چیز در پهنه ی این کهنه رباط این خاصیت را دارد که با محو شدنش تمام قول ها و ضمانت هایش را هم فسخ میکند . موهای آئلیتا هرگز بلند نخواهد شد . این را به آلکسی تولستوی بگویید در پاورقی ها خاطر نشان کند .

دم به خمره زدن اول صبح مثل سر کشیدن استفراغ خر است . آنجا که تیغه ی گستاخ روشنایی شاهرگ گرگ ها و میش های آسمان را میزند . بعد سرم را که از استفراغ خر یخ کرده است بالا می آورم و پرده ای از خون بر دیوار است . خون رقیق و زرد فام . خونابه . میپندارم به خاطر گذشتن از منشور بطری نیمه پر ژوادکووا ست . بطری را از روی میز بر میدارم ، اما دیوار همچنان خونین و مالین است . حد اقل تا وقتی پلک هام از خستگی بر هم می افتد . عاقبتش را ظلمات ساعت چهار بعد از ظهر به تصویر میکشد . بلند میشوم و تا کلید برق را میزنم لامپ جرقه ای میزند و خاموش میشود . شال و کلاه میکنم و فکر میکنم ای مرگ بر آنچه که مرا برای خریدن یک فسقل لامپ این طور از خانه بیرون میکشاند .

روی برف ها لحظه ای می ایستم . چرخی میزنم و دور و برم را تا دوردست هر زاویه از نگاه میگذرانم . که شهر تا امتداد هر جهت پهن ، سفید و پر چراغ گسترده ست . میگویم نقطه ای از این شهر سنگین است ، چگال و سخت ، متراکم است . بچه که بودم سرگرمی بیخودی داشتم که مینشستم و تصور میکردم کف زمین ، به جای آسفالت و چمن و خاک ، پارچه باشد . پارچه ی کتان ، محکم کشیده بر سرتاسر ارض خاکی . که لبه هایش را محکم به کرانه ی دریاها میخ کرده باشند . آن قدر کشیده و فراخ که سنگین ترین اشیا هم تعادل خاک پارچه ای را مختل نکند . بعد فکر میکردم به اینکه شاید جاهایی از جهان هست که زمینش این طور است . یا حداقل اینکه میتواند باشد . حتی رنگ و طرح پارچه ی مذکور که آبی بسیار رنگ باخته ی آسمانی بود ، با گل های ریز مثل چادر نماز را هم به این رویای چرند و بی رمق افزوده بودم . راهم را بر برف ها ادامه میدهم و فکر میکنم پارچه با هر قدم فرو می رود و زیر پای شهر را شل میکند . خب کثافت اگر این طور تعادل را بهم میزنم چرا حذفم نمی کنی ؟

روزهایی بود که فکر میکردم زندگی هر گهی باشد باز از مردن بهتر است .
نه فقط کمی بهتر باشد ، بارها و بارها بهتر .
بعد فکر میکنم که نه ، پنداری این دو چنان علی السویه اند که هر کاری به نفع یکی و علیه دیگری صورت دادن احمقانه است . همان قدر که دست کشیدن از تلاش بی وقفه و پیگیر برای به پایان بردن تز دانشگاه احمقانه است ، و همان قدر که با وسواس و احتیاط از خیابان و ریل های قطار گذشتن احمقانه است .
فکر میکنم دیگر به راحتی به خودم "بی خایه" نخواهم گفت اگر روزی بیندیشم که این بار ، آن از این بهتر است .

به درک . قطار ِ تک سرنشینی هست و دائم زمزمه گر ، که با سوخت حاصل از کش دادن صدها مفهوم تهی ومنقضی پیش می رود . کلاه پشمی موسوم به "تبعیدی روس" را بر سرم میگذارم ، حتی در اتاق که هستم ، چرا که چشم های بی شماری از همه سو به من می بارند . بدتر است . رنج میکشم . تلخ ، غمگین ، دیوانه ، شماتت گر . ریکو ، چشم هایش درشت ، سیاه ، و بی اندازه خسته است . شبیه چشم های آن نقاشی لعنتی را داشت . چهارده ماه از وقتی که تیوب های رنگ را جلوم پهن کردم میگذرد . بعد رنگ ها خشک شدند ، دورشان ریختم . اگر آدم بودی ریکو و مینشستی تمامش کنیم الان اندکی کمتر بی کفن و تنبان بودم . کمی ، به اندازه ی یک ماه خانه گرفتن . تصور اینکه دو هفته دیگر در بزنند و باز کنم و ببینم ترزا ست با چمدان گنده ی قهوه ای اش شکنجه بار است . تصور اینکه نگه داشتن من از عهده ی تو هم خارج بود این قدر شکنجه بار نیست . نمیفهمی چه میگویم . ذهن من بیشتر از جزئیات را آنالیز نمی کند . من در برابر اتفاقات بزرگی که می افتد کاملا گیج و عاری از شعورم . شاید ، هر بار سانحه است که با برخورد به مخیله ام تکه تکه میشود و فرو می پاشد . زمان زیادی ست که می برد اندوختن این فرو پاشیده ها بر هم . زمان زیادی که تا به سر بیاید من آدم این فرو پاشیده ها شده ام . این تکه تکه های هر چیز که هر چه بهره ی کمتری از محتوای اهمیت یک موضوع برده باشد قلب مرا بیشتر در هم میفشرد . تو اما تکه پاره های سقوط دیگری هستی . جسمی که در جای دیگری می افتد و خرده هاش می پاشد . این بیشترین چیزی ست که الان از سقوط میفهمم . سقوطی که سقوط من نیست ، و کاش بود ، و چه بسا آدم که بتواند در هوا به فکر ِ سقوطش بیاویزد . به باور ِ اینکه افتاده گان چگونه بسیار به بسیار در کنار هم می افتند . اما توی لعنتی نه اندیشه ای تنها ، عبث ، تسلا بخش ، نه به زیر کشیده شده و به شاش خر غلتیده ، و نه ایلعازر ، نه ولگرد ، و نه رومانی ! سایه هستی ، سایه ی شفاف ، مکنده ، با تراکم دیوانه وارش در یکدست نور سیاه و همین ، و بیش از این هرگز نشد به تو اندیشیدن . و من هر قدر که کمتر از غمی میفهمم بیشتر مغلوبش میشوم . تو مثل نقاط جاودان در برف ، یکدست ، سفید ، و کشنده ای . که هیچ نمی شود با رد پا خرابش کرد . در این برف باید مرد . ریکو ، دقیقا ، در این برف باید تمام قد افتاد ، خبردار ، ایستاده ، پهن زمین شد و ، مرد ، مرد ، مرد .



- از روی دو هفته به آمدن ترزا مانده حدس میزنم به تاریخ 7 فوریه نوشته و دو ماه بعد یک کلمه اش دستکاری شده باشد ، اتاقم ، گدانسک -

*

پی نوشت ، ششم آوریل :
من آدمی نیستم که بتوانم کسی که در خواب و بیداری کنار چمدان دو سنجاب میبیند را دوست نداشته باشم . هر چند اگر بنا به صد بار گفتن هم باشد هر صد بارش را به قطع میگویم که حالم ازت بهم میخورَد . حالا بیا نفهم که ذره ای هم دروغ نه در این است و نه در آن یک . دوست دارم اصلا دم مرگ باشم با یک جمله ی قصار بر کف حلقم . دوست دارم تنها بگویم خفه ؛ حوصله ام از زرهای نفرت انگیزم سر رفته است . -
خانه ات ، استانبول




-








16 Comments:
خوبه که با یه لامپ خاموش همچینی
ها؟
کامنتا وا نمی شه. بلاگفا ریده به خودش و پاچه ش منو گرفته یا
پاچه مو چه میدونم
تازه تازه ... داغ داغ خوشم میاد یه چیزاییو بخونم انگار
از صب تا حالا مس سگ بیرون بودم و الآن اومدم افتادم جلو مونیتور
زندگی چیز خوبیه
لابد خوبه دیگه
باس خوب باشه بعنی
به ما چه. مگه ما داریم زندگی میکنیم که من دارم از زندگی میگم؟
بیا پیشم بشین ببینم چی میگی باشه؟
چاییش با من
اسپرسو بهتره
بیا هرچی تو گفتی ... ها؟
ه م ؟

Anonymous علی غنجی said...
نتونستم وارد متن بشم . برای چن لحظه شد اما بعد دیدم که نشده ! یعنی دری نبود که بتونم وارد بشم ازش یا پیدا نکردم بهتره بگم

Anonymous julio la marquee said...
آدم بی ریشه..زیر برف ایستاده نمی میره...حسرتشو می خوره...وقتی ولو شده و برف آروم روشو می پوشونه...

نبودم...نیستم...

Anonymous julio la marquee said...
منم خوب نیستم...بدیش اینه که همه چیز بساط جوره...همه چیزش...یعنی یه جوری که باید درشو بذارم و خفه خون بگیرم...سعی هم کردم که خفه خون بگیرم...اما می دونی یه چیزی اساسی خراب شده...مثه خورشید همچنان می درخشد می مونه...همه چیز یارو جور بود...فقط اونجاش کار نمی کرد...منم انگار که اونجام یا شاید جائی عمقی ترم کار نکنه...بدیش اینه که هی خودم به خودم می گم چته...چه مرگته...بدیش اینه که چون همه چیز جوره...از این حق بری شدم...از حق حس کوفتی که دارم...اما این که حق همچین حسی را ندارم باعث نمی شه که نداشته باشمش...

خلاصه...تو باد تلو تلو می خورم...یکی اومده تو زندگیم...خیلی عزیزه...اما بازم این حس عمقی مزخرف را درمون نمی کنه...چه می دونم...

منم دلم ور زدن می خواد...اما نمی تونم...انگار درشو گذاشتن...یعنی ور که طبق معمول می زنم...اما اون چیزی که می خوامو نمی گم...لعنت که اصن نمی دونم چی می خوام بگم...

چه می دونم...دوست دارم احمق باشم..........تو حماقتم باور کنم...که درست می شه...درست می شم...درست می شی...درست می شیم...هوم م م

Anonymous Anonymous said...
گفتی وارهول...مرده شورشو ببره...من قضیه فیلتر رنگی گذاشتن رو آدما را نمی فهمم...قضیه این اندی وارهول را نمی فهمم...یعنی این نقاشی های کلاین که فقط یه صفحه آبی ان را بهتر می فهمم...چه می دونم

دکتری...عجب خرقه ای به تن کردیم...مجبوریم به دوش بکشیم این لقبو...دیگه وقت چیز دیگه ای بودن ندارم...می دونی یه عهد و دوران بود...حالا موندم چه طور یه عهد و دوران جدید شروع کنم...

Anonymous مریم said...
گم میشم تو منجلاب واژه هات

که اینجا بهتره
اینجا بهتره و بهتر
حالا کم کم میگم واس چی چی گیر دادم که بهتره که واس چی چی که گیر دادم
کاش الآن اول مهر بود. نه؟

که کجایی وقتی که نیستی؟
من چقدر خالی شدم ... چقدر زیاد
هنوز از لای کلاهت نگاه می کنی؟ چقدر زاویه داری ... نه؟
. آره

Anonymous حامد said...
هیچکس می گه یه روز خوب میاد. خب لابد میاد. اما اگه مطمئن بودم اون روز خوب هیچ وقت نمیاد با دردسر کمتری زندگی می کردم.

Anonymous Anonymous said...
اولين باره كه ميام اينجا راستش يك كم گيج شدم!! نميدونم چرا سردم شد!

Anonymous ملول said...
این مانیفست لولیدن2 بعد از بسته شدن لولیدن1
1 – ما – جمع نویسندگان و خوانندگان این وبلاگ – به هیچ وجه روشنفکر نیستیم!
2 – ما – نویسندگان وبلاگ – از مطالبی می نویسیم که در ذهن همه تابو و خط قرمز است!
3 – ما – ایضا همان قبلی – نمی خواهیم به دام ابتذال و پاورقی های سکسی بیافتیم!
4 – ما - ایضا همان دوبار قبلی – به قوانین رایانه ای و غیر رایانه ای مملکت احترام می گذاریم و آن ها را رعایت می کنیم! حتی اگر قبولشان نداشته باشیم.
5 – ما – یعنی همه ی ملت فرهیخته ی ایران – دچار درد از ناحیه ی لای پا هستیم و لذا در پی کشف کرم های این ناحیه تجسس می کنیم تا بلکه کمی پاکسازی کنیم!
6 – ما – با ارجاع غیر مشخص! - سیگار هم می کشیم!
7 – ما – همان قبلی - ممکن است مشروب – حلال البته! – هم بخوریم!
8 – ما – جوانان فرهیخته ی ایران اسلامی - پسرباز و دخترباز نیستیم!
9 – ناموس ما - نویسندگان وبلاگ - مثل ناموس شماست - خوانندگان این وبلاگ – و بالعکس!
10 – خلیج فقط خلیج فارس!
11 – ما - نویسندگان وبلاگ - سرگرمی های زیادی داریم: فوتبال، سیاست، اقتصاد، سینما، موسیقی و ... احمدی نژاد! از همه ی آنها به سیاق خودمان خواهیم نوشت!
12 – ما - نویسندگان وبلاگ - شاید از سکس هم بنویسیم اما خیلی غیر مستقیم؛ طوری که خواننده ها و حتا خودمان به ارگاسم نرسیم!
13 – ما - نویسندگان وبلاگ - دیگر عکس نمی گذاریم یا حداقل خیلی کم عکس می گذاریم.
14 – ما – جمع نویسندگان و خوانندگان این وبلاگ – طرفدار یونگ و فروید هستیم!
15 – ما – نویسندگان وبلاگ – مهمان نویسنده را به شرط خوش قلمی با یک پسوورد 4 رقمی می پذیریم.
16 – ما – نویسندگان وبلاگ – مغزمان را در هر نقطه ای قرار می دهیم و رها می کنیم.
17 – مطالب ما – نویسندگان وبلاگ – تقریبا 99% واقعیت دارند.
18 – ما– جمع نویسندگان و خوانندگان این وبلاگ – آدمیم نه گاو!
19 – ما – نویسندگان وبلاگ – به کمک و معرفی این بلاگ به بقیه نیازمندیم!
20 – ما – نویسندگان وبلاگ – رپرتاژآگهی هم هستیم!!!
21 – ما – جمع نویسندگان و خوانندگان این وبلاگ – فقط و فقط رنگ سبز را دوست داریم!
22 – ما – جمع نویسندگان و خوانندگان این وبلاگ – اهل صیغه و بخیه هم هستیم!
23 – ما – همه ی ملت ایران - تنمان می خوارد و این دلیل پیشرفت ماست!

می نویسم که یک داستان نویس بودنت را بیشتر دوست دارم...اگر دوست داشتن من مهم باشد البته...دو اینکه مراقب باش محیط پیرامون تو نشانه های اطرافت قرار نیست درگیری من با متنت را فراهم آورد.من الویس پریسلی نمی شناسم اما بنان را خوب می شناسم...مراقب باش تو با ساختارهای ذهنی سرو کار داری نه باعناصر.این ساختارها نشانه های آشنا دارند و متن قراراسن با همین نشانه ها و عمل تالیف را انجام دهد.اینکه تو بخواهی از آنها فرار کنی یا بواسطه نشانه های ناآشنا با آنها بازی کنی.این بازی منصفانه نیست اولا و ثانیا اساسا به مرگ متنت ختم می شود. سنت ادبی را جدی بگیر ...ببین که هنوز داش آکل می خوانیم و نه حتی سگ ولگرد...ببین که هنوز نیما مهم ترین است و شاملو که خیلی هم تمامیت خواه باشد گوشه ای دارد.می تریم برای متنت...شناختت را قربانی بازیهایی که مال تو نیستند نکن مولف! تورا به یاد می سپارم و انتظارت را می کشم

Blogger mIRO said...
عجب صبری اینترنت دارد !!!

د .. بیا دختر کجایی؟
عجب صبری تو داری میریام. اینجا. سرده از اونایی که آدم کرمش میاد که هی بیاد بلرزه من و مارکز بهت سلام می رسونیم از اینجا کنار چایی و همین ماکز که با روزنامه ی بی شرف همشهری جلدش کردم..
سلام میریام

Blogger یلدا said...
من که اینها را می خواندم تصویرهای از پیش پرداخته شده ای در ذهنم رژه می رفتند که مال خودم و زندگی ام بودند. بیشتر از همه هم آغشته بودند به دلتنگی کوفتی ِ تمام نشدنی.

Anonymous دانشجو said...
با سلام
اینجانب دانشجوی دوره کارشناسی رشته روانشناسی بالینی دانشگاه علامه طباطبایی هستم و برای تکمیل پایان نامه ام نیازمند تکمیل پرسشنامه هایم توسط دانشجویان دانشگاه های آزاد شهر تهران هستم. موضوع پژوهش من بررسی رابطه بین ابعاد عشق و تعدادی از ویژگی های فردی می باشد و برای پرکردن پرسشنامه ها حداقل شرط لازم این است که آزمودنی هم اکنون داری رابطه عاشقانه با شخصی دیگر و یا افکار عاشقانه درباره شخصی دیگر باشد. لازم به توجه است که نمونه من بایستی از دانشجویان دانشگاه های آزاد تهران باشد ولی شرکت تمامی دانشجویان کشور در این پژوهش مجاز است وجواب آزمون به آنها داده خواهد شد. در پایان خواهشمند است فیلد مربوط به دانشگاه را بدرستی پر کنید تا در انتخاب اعضای نمونه پژوهش دچار اشتباه نشویم.
برای شرکت در آزمون آدرس زیر را در مرورگر خود کپی کنید و کلید اینتر را فشار دهید.
Azmoon.freei.me
از مسئول وبلاگ خواهشمندم برای اعتلا و پیشرفت سطح علمی جامعه این آگهی را حذف نکند تا سایر بازدیدکنندگان هم در صورت تمایل بتوانند شرکت کنند.
با سپاس

Post a Comment