بساط چایی هر چی زور داشته زده در طول روز . چایی هایی که هر ده دقیقه یه بار میریزم و میارم شبیه آب زیپو داره میشه کم کم . خیلی هاشون می مونن و سرد میشن . سرد شده شو یا سر میکشم یا میریزم دور . هیچوقت کاری با چای و طعمش ندارم . کاری ندارم که براش بیدار بمونم . خوابیدن هم کار آدمهایی یه که میخوان استراحت کنن . من نمیخوام استراحت کنم .
چند روزه که به جای نوشتن ، یه پیش پیشو آورده م و ول کردم تو صفحه . اوناها ، اون بالاست ، در چپ ترین نقطه ش . کد شو که تو تمپلیت جاساز کردم رفت و اونجا نشست . هر چند وقت یه بار صفحه مو باز میکنم و با موس یه مسیر دایره ای ترسیم میکنم و شعاع دایره رو هی تنگ تر میکنم تا پیش پیشو دور خودش بچرخه یه کم . بعد که خسته شد و خوابید صفحه رو می بندم و میرم پی یه کار دیگه . مدتهاست وقتایی که می نویسم عذاب وجدان میاد سراغم .
یکی دو روز پیش نشستم و مصاحبه ی هوگو چاوز رو گوش دادم . بامزه بود . تا آخر نشستم وسط اون خروار دری وری حرف حساب هم پیدا کنم . پیدا می شد . بعد رفتم سراغ بابام و گفتم اومده م جاکشین عالم رو منطقا" رتبه بندی کنم . بابام زیاد حوصله نداشت . نشستم و رتبه ی اول رو دادم به انگلیس . به رتبه های بعدی نرسید ، چون داد و بیداد کردیم و منحل شد . بابام گفت : دهنش با گل و گلاب باز میشه فقط . یادم رفته بود برای واژه های استراتژیکم جایگزین پیدا کنم .
بساط بار آخر فقط بهم آب جوش داد . از رو نرفتم و همونو با دو تا قند خوردم . همه ی عمرمو یا به ترس گذرونده م و یا به الم شنگه . اما انگار همین ها هم توش نبود هرگز .

: )
فضاش آشناست
بحث با پدر
:)