... من بیم داشتم که بگویم
شکوفه ها از کاغذند
من بیم داشتم که بگویم
پرنده را
نُه سال پیش تر
توی بساط دستفروشی خریده ام
و چشمهایش را از شیشه های سبز تهی کرده ام
من بیم داشتم مثل همین شکوفه ی خاموش
مثل همین پرنده ی خاموش
باران پشت پنجره
بارید ،
ایستاد
...
- م. آزاد
*
و دم به دم ما رو به اسم می جستن اونا. و حتی اسم دل سیاهمونو می جستن ورق به ورق. اونا هیچی از ما نمیدونستن اما پی مون بودن. ما مثل موش کور لو رفته بودیم. همه ی بدبختا مثل موش کور لو میرن. الان که دارم اینا رو براتون تعریف میکنم رفقا، سال هاست از روی پل گذشتیم. سالهاست اون ور پل منتظریم پل خراب شه و بارونی نمیاد رفقا. بارونهایی که شبانه روز شاش به سر و صورتمون می بنده بارون نیست. بارونی که پلی رو خراب نکنه بارون نیست. ما سالهاست زیر این پل گندیدیم و گند کسی رو خبر نمیکنه رفقا. یکی تون قمقمه ی منو پر میکنه تا یه فکر بکر کنم برای همه؟
رفقا ما باید یه فکر بکر به سرمون بزنه. فکرایی که شبانه روز به سرمون میزنه بکر نیستن. سالهای سال کونمالی دستای گه گرفته مون شده ن و یه بار نشد حتی دستامونو بشوریم. اینجا آب برای دست شستن نیست. تمام آبی که هست رو مثل موش کور تو تاریکی سر میکشیم. وبا خواهیم گرفت اما به درک. تمام آبی که هست رو تو لیوان هامون پر و خالی میکنیم تا لیوان مون رو گند برنداره. ما از گند خواهیم مرد اما به جهنم. مهم اینه که تا خراب شدن این پل چیزی رو گند بر نداره. من مراقب اوضاع می مونم. شما هم نوبتی مراقب اوضاع بمونین. فکرای کبره بسته با لیوانای کبره بسته وارد مغزمون میشه و جا خوش میکنه. مغزامونو مواظب باشیم رفقا. ما که سالهاست اینجا نشستیم و مواظب همه چیز بودیم، دیگه وقتشه مواظب مغزامون باشیم. فکرایی در کله دارم آخه رفقا.
و مثل عقرب دم به دم دنبال ما بودن اونا. مثل عقرب پس پسکی راه افتاده بودن دنبال ما که سالها از اونها دور بودیم. وقتی رسیدیم اینجا، دیگه عمر همه شون به سر رسیده بود. دیگه هر کدوم مثل شکوفه ی نفرت این دور و بر ولو، چپه شده بودن و کسی نفس نمیکشید. ما هم نفسی نداشتیم که بکشیم. فقط مرده ها رو جمع کردیم و زیر پل آتیش زدیم. آتیش با بوی شب بو هایی که روشون پهن شده بودیم آمیخته شد. شب بوها تر بودن. گفتیم این معرکه که راه انداختیم امشب کسی رو خبر خواهد کرد. نکرد. اما معرکه ما رو گرفت، آتیش با بوی شب قاطی شد و ما که دراز به دراز تو بسترش دراز کشیده بودیم سوختیم. شب بوها یکی یکی خشک شدن و بر ویرونه هامون ریختن. بارون گرفت و ما سالها زیر بارون موندیم.
هرچند زمان گذشته اما فکرایی تو سرم دارم رفقا. هیچ چیز منو از دل سگ که تو سینه م می چرخه دور نخواهد کرد. گرم هستم، گرم هستم و پر از حادثه م، نمی دونید. چون یاد گرفته م که به حافظه ی لیوان های خالی بیشتر اعتماد کنم تا زمان. و به حافظه ی شما که هیچ وقت هیچ چیزتون قابل اعتماد نبود. از افقی که می بینم، فقط یه خط روشن به جای خالی زمین کشیده شده و شما رو اون خط، به صف، دراز به دراز خوابیدین. هوا عالیه؟ ماه آسوده ست؟ شما رو دوست دارم رفقا. وقتی که هربار پاییز از بادگیرها میگذره یکی تون پیشم میاد. با هر وزش باد، دستهاتون. با نسیم موهاتون. با گردباد همه هیکل بی مصرف تون. چه دیدار های ناگهانی. چه پیمان های ناگسستنی که بین ما هست. دوستتون دارم رفقا، نمیدونید.
از افقی که سالها روش ایستاده م، زمین جاشو به خطی داده که خط ماست. خط ما بود. خط نبرد کهنسالی که بُردیم. که همه دنیا از شکست ما شکست خورد و فرو ریخت. خطی که روش تا پای مرگ ایستادیم و هرگز به مرگ و زندگی هیچکدوم مون اعتمادی نرفت. خطی که یکی یکی، منفجرش کردیم و بارون همچنان بارید. اونها که در پی ما بودن یکی یکی از اینجا دست کشیدن. و اینجا مثل مرگ به پای سرنوشتش ایستاد. که اگه میشکست و فرو می ریخت سرنوشت ما هم مثل باد از دستاش رها میشد و به آسمون بی انتها می رفت. و ما مثل دیوانه ها مقاومت کردیم. و ما مثل حیوون ها دووم آوردیم. ما دردها تو هیکل بی مصرفمون داشتیم که همه رو با بارونی که روز و شب می بارید آتیش زدیم. شاید گمون کردیم بنزین بر سرمون می ریزن. شاید گمون کردیم آسمون جنگ نفتکش هاست. شاید برای آتیش زدن آسمون اومده بودیم. شاید میخواستیم دود به پا کنیم. میخواستیم کسی به اینجا بیاد. فریاد کشیدیم و هلهله کردیم. هنگامه راه انداختیم و، پای کوبیدیم و دونستیم که دنیا در حال غبطه خوردن به حال ماست. به حال ما که هرگز بارون رو از آتش، که هرگز حال خودمون رو نفهمیدیم رفقا. ما که خوب و بد رو تو هر جهنمی که ازش گذشتیم جا گذاشتیم و گذشتیم و سنگ و کود و بهار رو بو کشیدیم. گذشتیم از پلی که هرگز خراب نشد. هر چند چشمهامون هنوز اونجاست، خیره ، کف اون کفش های سیمانی بزرگ و خیس پل.
اون پل به دست موریانه هایی که چشمامونو می خورن خراب خواهد شد، شک نکنید. کسی هست که لیوانمو به سلامتی ش پر کنم؟ کسی هست که به سلامتی ش بالاخره از سوراخهای جیبم پخش زمین بشم؟ صدامو بشنوید. یاد بیارید همیشه رو. وقتهایی رو که گفته بودم فکرایی تو کله م دارم رفقا.
مي دوني بد بختي از كجاس كه شروع ميشه؟ حالا نه با اين ور پل، نه اون ورش و شايد به خراب شدنش بشه يه دوره ايي دل خوشكنك ساخت و نشس تا بشه و از اونجايي كه هرگز به مراد نبوده دور و بري هايي كه جاري اند، دارم ميگم كه مي دوني بد بختي از كجا شروع ميشه؟ شايد واقعن بد بختي شروع نميشه و يه سري كالبد ها به ذاته ناموافق به دنيا ميان اما بد بختي بايد از يه جايي شروع شه لااقل اين دفعه و ببينم تو هنوز دلت اون ستون سيماني روي آب رو ميخواد؟
بیم داشتم که بگویم!
.
.
نه؟
!
آره بابا فيلتري.
من اما مسدود شدم. چه مي دونم سيستمش چطوريه ميان منو مسدود مي كنن ، خيلي دوس داشتم فيلتر مي شدم كلاسش بيشتر بود خب. حالا به هر حال فكر كنم در صد سال آينده كه به اينجا سر خواهي زد ، آدرس جديدمو ببيني. زهرمار انقده كه نيستي ميريام
!
آره.
...man zendeam... lalmuni gereftam... :)